#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_186
- خب پدر مادرش که فوت کرده بودن.
- اونا رو میدونم.منظورم خاله .عمو وعمه و داییه.
- باورت میشه من اصلا" به این مسائل اهمیت نمیدادم ، فکر کنم تو اگه جای من بودی تو روزای اول ته و توی کل خاندانشونو در میاوردی.ولی من
تازه وقتی دفتر هما رو خوندم به خودم گفتم چرا تا حالا به این مسائل اهمیت ندادم؟
- تویی دیگه.حالا تعریف کن چی شد که پای خونواده شون به زندگیتون باز شد.
- اونجور که فهمیدم هما با پسرعمه اش بهزاد ازدواج کرده.هما و بهزاد هردو به هم علاقه داشتن.و این ازدواج از دید خانواده هاشونم تایید شده
بوده.اما چیزی که هما و خانواده اش نمی دونست هرز بودن بهزاد بوده.نقصی که پدر و مادر بهزاد کاملا" در جریانش بودن اما با خودشون فکر کردن که
شاید بعد از ازدواج درست شه.اما بهزاد بعد هز ازدواج درست نمیشه و پنهانی و دور از چشم هما همچنان به روابط قبل از ازدواجش ادامه میده.
هما بی خبر از همه جا واسه قشنگ تر شدن عشقشون و گرم تر شدن زندگیشون تصمیم میگیره بچه دار شه.اما درست در سومین ماه باراداریش
فهزاد تصادف میکنه و فوت میشه ، اونجورکه خودش نوشته بود مرگ بهزاد داغونش کرده و اوضاع روحیشو حسابی خراب.اما بدتر از اون حضور زنی
جوان که خودش و همسر صیغه ای بهزاد معرفی میکنه.و تازه اون موقع هما می فهمه بهزاد تو تمام مدت ازدواجشون بهش خیانت میکرده ،
حس یه زن وقتی میفهمه همسرش بهش خیانت کرده ، فرای تصوره.هما داغون میشه ، بیماری قلبیش تشدید پیدا میکنه.اوضاع روحی بدشو فقط
با کمک دوستاش و امیرسام پشت سر میذاره.خوش نوشته بود از همون موقع نماز خوندن و شروع میکنه و توی همون گیرودار عهدهاش با خدا با من
اشنا میشه.از دید اون من و خودش هر دومون نارو خورده بودیم.فقط شکلشون فرق میکرد.
فکر کنم زیادی خوش شانس بودم که تو اون لحظه ی زمانی با هما اشنا شدم که اون دلش به رحم بیاد واسه تنهایی من.واسه شرایط من.
- واقعا" شانس اوردی.
- اره ، امیرسام واسه دور شدن هما از شرایط زندگیشون .واسه نشون دادن دلخوریش از پنهان کاری عمه و خانواده ش با کل خانواده قطع رابطه
میکنه ، یه جورایی خانواده ی پدریش میشن ممنوعه و خانواده ی مادریشم به مرور میلی به رفت و امد نشون نمیدن.
- چی شد که خانواده ی پدریش دوباره اومدن.
- دلیلشون اوید بود ، اوید نوه ی اونا محسوب میشد و از دید خودشون هیچ کس بهتر از اونا نمیتونست از اوید نگه داری کنه.
همه چیز از روزی شروع شد که یه زن اومد و دره خونه ی ما رو زد.کسی که تونسته بود از روی اسم امیرسام به عنوان دکتر داروخانه مکان اونو پیدا
کنه.یه زن میانسال.
نگاهم به زن میانسالی بود که وارد داروخانه شد.بی توجه به حضورم داشت این ور و اون وره مغازه رو سرک می کشید.مشخص بود که دنبال کسی
میگرده ، بلاخره به سمتم اومد و با سلام کوتاهی بلافاصله پرسید :
- دکتر نیستن.؟
- چرا هستن.الان میان.
romangram.com | @romangram_com