#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_184
من سرمو به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم و همه ذهنم پرشده از هما و خاطراتمون بود. دلم خیلی براش تنگ شده بود. هر چقدر که بیشتر بهش
فکر می کردم بغضی که در گلوم نشسته بود سنگین تر و حجیم تر می شد. دلم خیلی براش تنگ شده بود. کاش خودش بود و می تونست آوید بزرگ
کنه. هر چقدر هم که من و امیرسام سعی می کردیم بازهم نمی تونستیم جای خالی مادر واقعی آوید رو براش پر کنیم. آهی کشیدم و با ترمز
ماشین به خودم اومدم. با تعجب نگاهی به اطرافم انداختم. چقدر زود رسیده بودم. سرمو چرخوندم و به امیرسام نگاه کردم. چهره اش به شدت گرفته
بود. بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شدم. آروم و با احتیاط از بین سنگ قبر ها عبور می کردم. امیرسام هم بعد از خرید دسته گلی به من ملحق
شد. نگاهی به سنگ مزار هما انداختم و دو زانو روی زمین نشستم. نگاهم به اسمش که روی سنگ مشکی رنگ و براق حک شده بود افتاد.
احساس می کردم غمی سنگین در قلبم سنگینی می کنه. امیرسام طوری که لباسهاش با زمین برخورد نکنه روی زمین نشست. خم شد و گلهایی
که خریده بود روی سنگ قبرش گذاشت. سرم رو بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم. به معنی واقعی کلمه داغون بود. خیلی گرفته بود. نمی دونم چرا
اما احساس کردم باید تنهاش بذارم. احساس کردم که می خواد با هما حرف بزنه اما در حضور من نمی تونه. برای همین زیر لب ببخشیدی گفتم و
ازش فاصله گرفتم. همینطور مشغول قدم زدن در اطرافم بودم. گاهی وقتا هم سر قبر بعضی ها می نشستم و براشون فاتحه می خوندم. تقریبا
بیست دقیقه ای گذشته بود و با فکر اینکه تا به حال حرفاش باید تموم شده باشه برگشتم و به سمت جایی که امیرسام نشسته بود رفتم. از همون
فاصله دیدم که شاخه گلی در دست گرفته بود و پرپرش می کرد. به قدمهام سرعت بخشیدم و چند قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم که اتفاقی
صداشو شنیدم :
- خیلی وقت بود بهت سر نزده بودم...باور کن فراموشت نکرده بودم...سرم خیلی شلوغ شده بود ... می دونی هر وقت که آوید رو می بینم یاد تو
میفتم...هر چقدر که بزرگتر میشه بیشتر بهت شباهت پیدا می کنه...خیلی بچه ی شیرینیه...ای کاش بودی و خودت بزرگش می کردی...اما حالا
هم که نیستی نگران نباش...من مراقبشم...قول می دم که نذارم هیچ کمبودی رو توی زندگیش حس کنه...تمام سعیمو می کنم که اونطور که تو می
خوای بزرگش کنم...آوید تنها یادگاریه که از تو دارم...نمی ذارم آب توی دلش تکون بخوره...نگران نباش.
هر کلمه ای که از لب های امیرسام خارج میشد اشک های من رو بیشتر و بیشتر می کرد. دیگه این اواخر کم کم به هق هق افتاده بودم. دستم رو
جلوی دهنم گرفته بودم تا صدام بلند نشه. هما حقش نبود. حقش نبود که انقدر زود بره. ای کاش می تونست کنار بچه ای که انقدر انتظارش رو می
کشید باشه. امیرسام آهی کشید و از جا بلند شد. برگشت و نگاهش به من انداخت. چند لحظه با تعجب به من خیره شد. چند قدم به سمتم
برداشت و رو به روم ایستاد. سرش رو کمی به سمت من خم کرد و پرسید :
- پریـن چت شده؟
نمی دونم چم شده بود. اشک امانمو نمی داد. انگار تمام غم های عالم بغضی شده بود و در گلوی من نشسته بود. دستم روی لبهام فشار دادم و در
جواب تنها سرم رو تکون دادم. امیرسام دستش رو شونه هام گذاشت و تکونم داد :
- دختر خوب چرا اینجوری می کنی؟ چی شد یه دفعه ای ؟ گریه نکن ببینم...آروم باش.
چند لحظه به چشمهای غمگینش نگاه کردم. سرم رو پایین انداختم و تنها یک جمله از میان لب های لرزونم خارج شد :
romangram.com | @romangram_com