#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_181


- حالا که با وامم موافقت شده .فکر کردم به خودم اعتماد کنم .تا ببینم چی پیش میاد.

- من می تونستم تو حساب کتاب و حتی رسیدگی بیشتر به این مکان کمکت کنم.

- ممنون .حساب کتابای اینجا به عهده ی پرینه.پرین اینجا واقعا" نیروی خوبیه و من داشتنه این نیرو رو مدیون توام.

کلام اخرش با طعنه بیان شد.

محمد نیم نگاهی به سمتم انداخت و گفت :

- بهر حال برات ارزوی موفقیت دارم.

- ممنون.

هنوزم معتقد بودم نحوه ی بیرون کردنم سزای زحماتم تو شرکت محمد نبود.و محمد مطمئنا" متوجه بود که طعنه ی امیر سام به اخراج کردنم

بوده.چرا که عمیق به فکر فرو رفت. ومن چه لذتی بردم از این تعریف .چه شاد شدم از این دیده شدن.

پتوی آوید که کنار رفته بود رو دوباره روش انداختم و آروم طوری که بیدار نشه صورتش رو بوسیدم. نگاهی به ساعت انداختم. هفت صبح بود. نمی

دونم چرا هر کاری می کردم خوابم نمی برد. معمولا جمعه ها تا ساعت نه و ده می خوابیدم بعدش هم پا می شدم می رفتم کلاس. پوفی کشیدم و

آروم از سر جام بلند شدم. کش و قوسی به بدنم دادم و از اتاق بیرون زدم. دستم رو صورتم گذاشتم و در حالی که چشمهام رو می مالیدم به سمت

دستشویی رفتم تا دست و صورتم بشورم. چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که سر جام ایستادم و دستمو از روی صورتم برداشتم و چشمهامو باز

کردم. با دیدن امیرسام که وسط سالن ایستاده بود جیغ خفه ای کشیدم و یک قدم رفتم عقب. این کی بیدار شده بود من نفهمیدم؟ با خودم گفتم تو

که تو اتاق بودی از کجا می خواستی بفهمی؟ امیرسام نگاهی به چهره ی ترسیده من انداخت و لبخند محوی زد :

- صبح بخیر...ترسوندمت نه؟

دستی به بلوزم که کمی چروک شده بود کشیدم و گفتم :

- سلام صبح بخیر.. نه نه نترسیدم.

خندید و تنها سری تکون داد. کتش رو از روی مبل برداشت و تنش کرد. با کنجاوی نگاهش کردم و ناخودآگاه از دهنم در رفت و پرسیدم :

- جایی می خوای بری؟

در حالی که یقه ی کتش رو مرتب می کرد جواب داد :

- آره می خوام برم بهشت زهرا.

چشمهامو گرد کردم و با تعجب نگاهش کردم. صبح اول صبحی می خواد بره بهشت زهرا چیکار؟ سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد. چند لحظه به

چهره ی متعجبم خیره شد و بعد خندید :

- اونجوری نگام نکن...می خوام برم سرخاک هما.


romangram.com | @romangram_com