#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_180
نصف روز کمکم کن.
- نمی تونم.می ترسم اوید حالش بدتر شه.
- مهوش خانم مراقبشه.
- اما بیمار شد!
- بیماریش ربطی به نحوه ی مراقبت نداشت.این کارای تو باعث میشه ، مهوش خانم برنجه ، اون داره این همه واسه اوید زحمت میکشه.فکر نمی
کنی بااین حرفات و مقصر سرزنش خودت داری به صورت غیر مستقیم مهوش خانم و سرزنش میکنی؟
- ولی همچین منظوری ندارم ،
- شاید تو منظورت این نیست اما خود من دارم همچین برداشتی میکنم دیگه چه برسه به مهوش خانم.
صبح وقتی مهوش خانم بهم گفت برم داروخانه بهش گفتم نه می ترسم حال اوید بدتر شه اینجا باشم و ازش مراقبت کنم بهتره.متوجه ناراحتیش
شدم ولی به روی خودم نیاوردم.جواب زحمتاش بی اعتمادی ام نبود.بایدکار امروزو بار فتن فردام به دارخانه و البته تشکر زبانی از زحمات مهوش خانم
جبران کنم.
فردا میای سر کارت؟
- اره ...اره میام.
لبخند بی جونی در جواب لبخندش به لبم اومد.
فکر کنم کل بیمارا دیروز واسه خرید دارو انتخاب کرده بودن که امروز از صبح تا حالا فقط داشتیم به درو دیوار نگاه میکردیم ، البته واسه من بد نشد با
ارامش داشتم صنعتی می خوندم.هر چند حضور محمد این ارامش رو به هم زد.اما اینبار عادی تر از قبل برخورد کردم.شاید داشتم به چشم رییس
جدیدبهش نگاه میکردم.
- سلام.خوش اومدید.
- سلام ممنون.
امیرسام با شنیدن صدای ما به استقبال محمد شتافت و به خوش و بش با اون پرداخت.ظاهرا" چشمام به کتاب بود اما در واقع داشتم حرفای اونا رو
می شنیدم.
- کی قراره خرید کنی بگو تا پول واست بیارم؟
- راستش...
زیر چشمی نگاهم به اونا بود که با نگاه امیرسام تلاقی پیدا کرد.
- وامم جور شده.دیگه نیازی به پول نیست.
- میل خودته ، بهر حال دوست داشتم کمکت کنم و به نظرم از وام برات بهتر بود.
romangram.com | @romangram_com