#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_179


دوباره ناخودآگاه به گریه افتادم. سرمو تکون دادم و به سختی گفتم :

- آوید حالش بده...تب داره...باید ببرمیش دکتر...

- خیلی خوب...باشه...گریه نکن...برو حاضر شو که سریع ببریمش دکتر...زود باش آفرین.

مطیعانه حرفشو قبول کردم و خودمو با آخرین سرعت ممکن توی اتاق انداختم. هر چی از دستم رسید با عجله تنم کردم و حاضر شدم. وقتی از اتاق

بیرون اومدم مهوش خانوم داشت آوید رو به امیرسام می داد. امیر با نگرانی دستشو روی پیشونی اش گذاشت و گفت :

- چه تبی هم داره؟ از کی اینجوری شده؟

سرمو پایین انداختم و با صدای آرومی جواب دادم :

- چند دقیقه پیش دیدم که داره توی خواب ناله می کنه...وقتی رفتم سراغش دیدم که داره توی تب می سوزه...

امیرسام بر خلاف تصورم که فکر می کردم که الان مواخذه ام می کنه که چرا حواستو بیشتر جمع نکردی و از این حرفا چیزی نگفت و تنها سرش رو

تکون داد.

همش تقصیر من بود اگه بیشتر مراقبش بودم...

اجازه نداد جمله ام رو کامل کنم و گفت :

- صبرکن.

انتظار داشتم مواخذه ام کنه.اما در کمال تعجب گفت :

- این یه بیماریه.هیچ ربطی به هیچ کسی نداره.توهم زودتر راه بیفت بریم.

بعد هم با عجله از خونه بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم. خیابونا خلوت بود و امیرسام هم با بیشترین سرعت ممکن رانندگی می کرد. بالاخره آوید رو

به بیمارستان رسوندیم. دکتر آوید رو معاینه کرد. دکتر بیماریش رو یه بیماری شایع در اثر آلودگی هوا تشخیص داد. یه سری دارو براش نوشت و

سفارشاتی هم به من کرد که انجام بدم. خلاصه بعد از تزریق آمپول وقتی تب آوید تا حدودی پایین اومدم و حالش بهتر شد به خونه برگشتیم.

حس خوبی نبود که حس کنی.نتونستی تمیتونی..امانتداری کنی..مدام خودمو سرزنش میکردم اگه مراقبت بیشتری می کردم اوید بیمار نمیشد ،

اون روز و دیگه به داروخانه نرفتم .هر چقدر مهوش خانم سعی داشت بهم اطمینان بده خودش مراقبه اوضاع هست و از اوید به خوبی مراقبت می

کنه ، نمی خواستم و نمیتونستم از اوید دل بکنم و با خیال راحت تو داروخانه بشینم.

- امروز وحشتناک بود.داروخانه خیلی شلوغ بود.

به امیرسام که با خستگی روی کاناپه ی وسط پذیرایی می نشست نگاه کردم و گفتم :

- خسته نباشی.

- ممنون .ولی واقعا" خسته ام.بچه های زیادی مثل اوید بیمار شده بودن.بمتاسفانه این الودگی هوام شده معظلی ، فردا رو اگه میشه لطف کن یه


romangram.com | @romangram_com