#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_178
- بله خودمم...چشمم روشن دیگه منو نمی شناسی؟...خوبی؟ چه خبرا؟
- انقدر که دیگه از ما سراغ نمی گیری اولش باورم نشد خودتی...بد نیستم...خبر هم که...هیچ می گذرونیم دیگه...تو خوبی؟...همه چیز مرتبه؟
آه کوتاهی کشیدم. از صداش مشخص بود که چقدر ناراحته اما سعی می کرد جلوی من به روی خودش نیاره.
- ممنون من هم بد نیستم...سرگرم کار و درس و اینام دیگه...ترلان تو مطمئنی خوبی؟...زیاد سرحال به نظر نمیای.
چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدای پربغضی گفت :
- نگو که خبر جدایی من و نوید به گوشت نخورده پرین.
غمی که در صداش بود ناخودآگاه به قلب منم تزریق شد. کاش این اتفاق نمی افتاد. هر دوشون حسابی داغون بود. گوشی رو جا به جا کردم و گفتم
:
- من واقعا متاسفم ترلان...وقتی شنیدم خیلی جاخوردم ... ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم
- نه پرین تو ناراحتم نکردی ... اتفاقی بود که باید میفتاد...منم بالاخره دیر یا زود با این شرایط کنار بیام.
با ناراحتی لب هامو جمع کردم و خواستم حرفی بزنم که صدای ناله آوید بلند شدم. وحشت زده از جام بلند شدم و نگاهی به آوید انداختم که صورت
کوچولوش جمع شده بود و زیرلب ناله می کرد. گوشی رو جا به جا کردم و بلافاصله گفتم :
- ببخشید ترلان جان من باید برم...ظاهرا آوید حالش بد شده...خوشحال شدم صداتو شنیدم ... خداحافظ.
بعد هم بلافاصله گوشی را قطع کردم و به سمت آوید هجوم بردم. دستم رو که روی پیشونیش گذاشتم برق از سرم پرید. داشت توی تب می
سوخت. خدایا من چجوری نفهمیدم این بچه تپ داره؟ هول شدم. و بلافاصله سراغ مهوش خانوم رفتم. اونم خواب بود. شونه اش رو تکون دادم و با
صدای بلندی گفتم :
- مهوش خانوم...مهوش خانوم تو رو خدا بلند شدیم.
مهوش خانوم با شنیدن صدای من بلافاصله در جاش نیم خیز شد. نگاهی به صورت من انداخت و پرسید :
- چی شده پرین جان؟ این چه حال و روزیه؟
اشکهام به آرومی روی صورتم راه گرفتند و گفتم :
- آوید...آوید حالش خوب نیست تب داره.
- خیلی خوب دختر...گریه نکن...من می رم سراغ آوید تو هم برو امیر رو بیدار کن که ببریدش دکتر...زود باش.
با پشت دست اشکهامو پس زدم و تند تند سرمو تکون دادم. دوان دوان به سمت اتاق امیرسام رفتم. پشت در اتاقش وایسادم و با مشت چند ضربه
ی محکم به در اتاقش کوبیدم. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که در اتاقش به شدت باز شد و با چهره ی وحشت زده ای جلوی در ظاهر شد. با دیدن
من که دیگه رنگ از صورتش پرید و نفس زنان گفت :
- چیه ؟ چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ کسی چیزیش شده؟
romangram.com | @romangram_com