#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_177


- اما به خدایی که خودش شاهده هیچ وقت نخواستم شایان این کارای زشت و انجام بده

اینبار روی صحبتشو به سمت من تغییر داد.

- می دونم هر کاری ام کنم نمی تونم از بار گناهی که رو دوش خودم و پسرمه کم کنم.

حرفی نداشتم بزنم ، جز سکوت.احساسم به زندایی هنوزم مثبت نبود اما پشیمانی چشماش محسوس بود.یه لحظه فکرم رفت سمت دایی نظر

اون حالا چیه؟ هنوزم فقط مجری دستوراته؟

- زندایی گذشته هر کاریش کنیم پاک نمیشه ، هرکاریش کنیم چیزی عوض نمیشه اما من سعی دارم دیگه بهش فکر نکنم ،

- به خدا شرمندتم ، الان کلانتری بودیم که گفتم اومدی رضایت دادی اما جرم شایان ربطی به رضایتت نداره ، ولی بازم تو شرمندمون کردی.

- مهم نیست زندایی.ولی باور کنید منم از جریانات پیش اومده ناراحتم.

- می خوام ازت ببخشیمون

- من سعی میکنم بهش فکر نکنم.

- یعنی نبخشیدی؟

- الان خیلی خسته ام ، بهتره برم استراحت کنم با اجازتون.

به سمت اتاقم به راه میفتم. ومامان و با زندایی تنها می زارم .واقعا" چه انتظار نا به جایی ، فکر نکنم تا اخرعمرم بتونم ادمایی رو که در حقم بدی

کردن ببخشم.

تلفن رو کنارم گذاشتم و نگاهم رو به آوید دوختم که غرق در خواب بود. با دیدن صورت معصومش لبخندی روی لبم نشست. دستهامو زیر سرم

گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم. نگاهمو به سقف دوختم و مشغول فکر کردن شدم. ناخودآگاه ذهنم به امیرسام و رفتار اونروزش توی دانشگاه پر

کشید و لبخند کمرنگی روی لبم نشست. یعنی غیرتی شده بود؟به خاطر من؟ اما برای چی؟ یا شاید من برای خودم خیال بافی می کردم. نمی دونم

اسمش هرچی که بود از نظر من خوشایند بود. غلتی سر جام زدم و نگاهی به تلفن انداختم. از چند ساعت پیش هر چقدر سعی کردم با ترلان

تماس بگیرم موفق نشدم و جوابمو نداد. تصمیم گرفتم شانسم رو یه بار دیگه امتحان کنم برای همین تلفن رو برداشتم و شماره اش رو گرفتم. چند

بوق خورد و نزدیک بود که قطع بشه که بر خلاف تصورم جواب داد :

- بله؟

بلافاصله سر جام نیم خیز شدم و گفتم :

- الو ترلان...سلام.

چند لحظه مکث کرد. انگار نشناخته بود.

- سلام...پرین تویی؟


romangram.com | @romangram_com