#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_182
با شنیدن اسم هما لبمو گاز گرفتم و با خجالت سرمو پایین انداختم. چه جوری یادم رفته بود؟ دلم می خواست منم باهاش برم. خیلی وقت بود که
بهش سر نزده بودم. امیرسام هم انگار فهمید چون گفت :
- می خوای تو هم باهام بیای؟
- آره...اما آوید تنها می مونه.
چند قدم به سمتم نزدیک شد و گفت :
- تو نگران آوید نباش...مهوش خانوم مراقبشه...بعدش هم از انور می رسونمت دانشگاه.
لبخند وسیعی روی لبم نقش بست و با خوشحالی گفتم :
- ممنون.
امیرسام هم با دیدن لبخند من متقابلا لبخند زد :
- خواهش می کنم...برو لباس بپوش من تو ماشین منتظرم
سرم رو تکون دادم و با گفتن باشه ای به اتاقم هجوم بردم تا لباس بپوشم و آماده بشم. با بالاترین سرعتی که توانم بود حاضر شدم و از خونه بیرون
زدم. امیرسام همونطور که گفته بود داخل ماشین منتظرم بود. با عجله سوار شدم و کمربندم رو بستم. امیرسام هم استارت زد و بی هیچ حرفی
هست. در طول مسیر هر دو ساکت بودیم. نیمی از راه رو بیشتر طی نکرده بودیم که امیرسام دست برد و ضبط رو روشن کرد. صدای ملایم آهنگ در
ماشین پیچید :
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیره گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
romangram.com | @romangram_com