#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_175
- فکر نمی کنم ضرورتی داشته باشه که من شما رو به اسم کوچیک صدا بزنم...الان هم لطف کنید زودتر کارتون رو بفرمایید.
صدیقی که از لحن جدی من جاخورده بود کمی خودش رو عقب کشید و گفت :
- می خواستم بگه که هنوز به شروع کلاس خیلی مونده اگه کاری نداری ...
و حرفش با لحن نسبتا عصبی امیرسام ناتموم مونده بود :
- متاسفم...اما پرین کار داره و نمی تونه باهاتون بیاد...
چند لحظه مکث کرد. پوزخندی زد و بالحن تمسخر آمیزی ادامه داد :
- آقـا آرش.
و بعد هم بدون معطلی آستین مانتوی منو گرفت و کشون کشون منو به سمت دیگه برد. رو به روم ایستاد و با لحن تندی پرسید :
- این پسره کی بود؟
- یکی از بچه های کلاسمونه.
یک قدم به سمتم برداشت و با عصبانیت پرسید :
- باهاش دوستی؟
چشمهام از شدت تعجب گرد شد. صورتم رو کمی جمع کردم و جواب دادم :
- اه اه ..معلومه که نه...این دیگه جه سوالیه؟
احساس کردم کمی حالت صورتش آرومتر شد. نفس عمیقی کشید و گفت :
- در هر صورت خوشم نمیاد زیاد دور و ورت بپلکه...ازش فاصله بگیر.
چند لحظه در سکوت نگاهش کردم. می خواستم بپرسم چرا خوشت نمیاد اما از اونجا که عصبانی بود ترسیدم یه چیزی بهم بگه. به صورتش خیره
شده بودم که دستش رو بالا آورد و نوک مقنعه ام رو گرفت و کمی جلو کشید :
- اینم مقنعه ات هم یکم بیار جلوتر.
در حالی که زیر لب با خودم غر می زدم مقنعه ام رو مرتب کردم. امیرسام یکم ازم فاصله گرفت و گفت :
- ظهر هم وقتی کلاست تموم شد خودم میاد دنبالت لازم نکرده تنها بیای...حرفی هم که بهت زدم یادت نره.
بعد هم بدون اینکه منتظر دریافت پاسخی از جانب من بمونه عقب گرد کرد و رفت. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست. چشمم رو ازش که لحظه
به لحظه دورتر می شد گرفتم و همراه با حس خوبی به سمت دانشکده امون رفتم.
به همراه مامان به کلانتری می ریم ، تصمیم دارم رضایت بدم تا شایان زودتر ازاد شه ، می دونم گرفتاره.می دونم موقعیت بدی داره ، میدونم
اشتباه از منم بوده ،
romangram.com | @romangram_com