#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_173
مقنعه ام رو سرم کردم و در حالی که با دست مرتبش می کردم از اتاق بیرون زدم. نگاه مجددی به محتویات داخل کیفم انداختم و وقتی از اینکه
چیزی رو جا نذاشتم مطمئن شدم بندشو روی شونه ام جا به جا کردم و خواستم از در خارج بشم که نگاهم به امیرسام افتاد که کمی با فاصله از
من وسط سالن ایستاده بود و به من نگاه می کرد. با دیدنش لبخند محوی روی لبم نشست و گفتم :
- سلام ... صبح بخیر.
اون هم متقابلا لبخند زد و گفت :
- سلام...صبح تو هم بخیر...جایی می خوای بری؟
و بعد با دست به لباس هام اشاره کرد. سری تکون دادم و جواب دادم :
- آره...امروز کلاس دارم باید برم دانشگاه.
با دست چند تار مویی رو که روی پیشونیش ریخته بود کنار زد و گفت :
- خب پس پنج دقیقه صبر کن من برم لباسمو عوض کنم...خودم می رسونمت
- نه نه...تو برو به کارت برس...مزاحم نمیشم
با بی حوصلگی نگاهش رو از من گرفت و گفت :
- مزاحم نیستی ... در ضمن کارم کجام بود روز جمعه ای؟..توام انقدر تعارف نکن دیگه..
مردد نگاهش کردم. فقط همین جمعه ها رو که داروخونه تعطیل بود برای استراحت کردن وقت داشت. نمی خواستم به خاطر من اذیت بشه. چند
لحظه سکوت کردم و بعد دوباره گفتم :
- آخه...
پوفی کشید و با صدای بلندی گفت :
- من رفتم لباس بپوشم.
نفس عمیقی کشیدم و مشغول بازی کردن با دکمه های مانتوم شدم. چند دقیقه بعد امیرسام هم اومد و با هم به سمت ماشین رفتیم. سوار
ماشین شدم و کیفم رو که نسبتا سنگین بود روی صندلی های عقب گذاشتم. امیرسام هم سوار شد و راه افتادیم. در سکوت و با جدیت رانندگی
می کردم و من هم با بی حوصلگی مشغول تماشا کردن خیابون های اطرافم بودم.بالاخره بعد از گذشت حدودا نیم ساعت ماشین جلوی دانشگاه
توقف کرد. به سمتش برگشتم و ازش تشکر کردم که گفت :
- خواهش می کنم...کلاست کی تموم میشه بیام دنبالت؟!
- ساعت سه...نیازی نیست بیاید دنبالم...جدی میگم...خودم می تونم برگردم..
نگاهش رو از من گرفت و به رو به رو خیره شد و گفت :
romangram.com | @romangram_com