#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_171
- انشاالله که همیشه لبات خندون باشه مادر حالام بروامیرسام و صدا کن .که شام و بکشم.
با باشه ی سرخوشی از اشپزخانه خارج شدم ،
- شام حاضره نمیای؟
چشم از اوید گرفت و با نگاه کوتاهی گفت :
- الان میام.
باشه ای گفتم و دوباره به اشپزخونه برگشتم.مشغول صحبت با مهوش خانم بودم که امیرسام در حالیکه اوید و بغل کرده بود به اشپزخونه اومد.
- خسته نباشی مهوش خانم.چی کار کردی؟
با هیجان زیادی به غذای روی میز اشاره کرد ، هیجانش باعث شد که اشتهای منم تحریک شه و اون کوکوی سیب زمینی ساده درنظرم خوشمزه
ترین غذای دنیا بشه ،
- راستی بچه ها امروز نوید اومده بود
با تعجب به دهان مهوش خانم چشم دوختم ،
- مهوش خانم از اون بالا پایینم زیر نظر میگیری؟!
لحن کلام امیرسام به شوخی و دور از جدیت بود.
- خب حوصله ام سر میره گاهی پایین سرکی می کشم.
- خب مهوش خانم بیا پیشمون بشین.چرا مخفی مخفی
- خب توام بچه ، گفتم که زودی میام و بر میگردم
یعنی کل زنای همسن مهوش خانم عاشق اینن که سر از کار بقیه در بیارن.
- هیچی بابا فقط اومده بود سر بزنه.
مطمئن ی ؟ اخه صداش یه جوری بود.
خندم گرفته بود .همی نطور امیرسام با همون خنده گفت :
- مطمئن ید فقط یه سر میاین و می رید؟
طبچه جون منو مسخره نکن.
- نه به خدا معذرت می خوام.حالام واسه رفع دلخوری شما برید استراحت کنید ، منو پرین اینجا رو مرتب میکنیم و ظرفا رو میشوریم.
خواستم بگم از خودت مایه بزار اما دیدم زشته جلوی مهوش خانم.
- دستتون درد نکنه بچه ها.واقعا" حوصله تمیزی رو نداشتم.پس من میرم.
romangram.com | @romangram_com