#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_170

کنجکاوی به اطرافش نگاه می کرد. لبخندی زدم و گفتم :

- سلام آقا نوید خوش اومدید.

دست از نگاه کردن به اطرافش برداشت و نگاهش رو من ثابت شد. لبخند محوی زد و با لحنی که احساس می کردم مثل قبل شاد نبود گفت :

- سلام...ممنونم...تبریک می گم...تو این مدت کوتاه ظاهرا خیلی پیشرفت کردید.

خواستم جوابشو بدم که صدای امیرسام مانعم شد :

- به به سلام آقا نوید...قدم رنجه فرمودید...می ذاشتی یه سال دیگه به ما سر می زدی داداش...

به دنبال حرفش نوید رو در آغوش گرفت و به آرومی ضربه ای به کمرش کوبید. نوید آه کوتاهی کشید و جواب داد :

- سلام ...باور کن گرفتار بودم امیر...دیگه بیشتر از این شرمنده ام نکن...

امیرسام دستشو روی شونه ی نوید گذاشت و نگاه مشکوکی بهش انداخت.

- چیزی شده نوید؟ تو حالت خوبه؟

نوید پلک هاش رو با ناراحتی روی هم گذاشت و سری تکون داد.

- نه...اصلا خوب نیستم...خیلی داغونم...انگار دارم توی برزخ دست و پا می زنم...از طرفی دوست دارم ترلان رو کنار خودم داشته باشم و باهاش

زندگی کنم و از یه طرف دیگه دارم می بینم اختلاف نظرمون به قدری زیاد شده که مدام توی خونمون جنگ مرافه است...نمی دونم باید چیکار کنم...

- نوید قوی باش...نباید انقدر زود کم بیاری...وقتی خودت هم داری میبنی که نمی تونید با هم زندگی کنید تا کار به جاهای باریک نرسیده بهترین راه

حل جداشدنه.

نوید دستش رو لا به لای موهاش برد و با صدای ضعیفی که به سختی به گوش می رسید نالید :

- می دونم امیر...خودمون هم به همین نتیجه رسیدیم...تصمیم گرفتیم تا توافقی از هم جدابشیم...اما با این وجود باز هم برام سخته.

امیرسام لب باز کرد تا حرفی بزنه که صدای زنگ موبایل نوید بلند شد. نوید گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و نگاهی به صفحه اش انداخت.

بلافاصله از جاش بلند و رو به امیرسام گفت :

- من باید برم...یه قرار مهم بود...اومده بودم تا یکم باهات حرف بزنم تا شاید حالم بهتر بشه...امروز که وقت نشد بمونم اما بعدا توی یه فرصت بهتر

دوباره بهتون سر می زنم.

و بعد از خداحافظی کردن با من و امیرسام با عجله از در داروخونه خارج شد. آهی کشید و با ناراحتی برگشتم سرکارم. از اینکه زندگیشون بهم ریخته

بود و کارشون به جدایی رسیده بود خیلی متاسف شدم. از قیاقه ی نوید هم مشخص بود که تا چه اندازه غمگینه. مسلما وضعیت ترلان هم نباید

دست کمی از اون داشته باشه. یادم باشه که بعدا در یه وقت مناسب به ترلان زنگ بزنم. خیلی وقته باهاش حرف نزدم.

موقع شام بی هیاهوی کار میز شام رو با کمک مهوش خانم می چیدیم.یرسام داشت با اوید بازی میکرد .با صدای خنده های اوید که درست مثل

اهنگ خوش صدایی گوشم رو نوازش میدادن ، .لبخند به لبم اومد ، مهوش خانم با دیدن لبخندم گفت :

romangram.com | @romangram_com