#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_169
انگشتانمو در هم قلاب کردم و در حالی با ناخن های دستم بازی می کردم گفتم :
- آخه نمی خواستم به شما...
- پریــن.
با کلافگی دستی به صورتم کشیدم . سرمو پایین انداختم و آروم جواب دادم :
- ببخشید خب...سخته برام...عادت ندارم اینطوری حرف بزنم.
. . : : این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (www.98ia.com) ساخته و منتشر شده است : : .
اخمی ساختگی روی صورتش نشست و نگاه سرزنشگرانه ای به من انداخت.
- من که غریبه نیستم. کجاش سخته؟!
حرفی نزدم و تنها سرم رو تکون دادم.
- در ضمن از این به بعد واسه اینجور کارا منو صدا کن...نمیشه که من راست راست اینجا بگردم بعد تو کارتن های سنگین رو بلند کنی.
- باشه... ممنون.
بعد هم همه ی کارتن ها رو بلند کرد و جلوی قفسه ی دارو ها گذاشت. دستشو به کمرش زد و در حالی که به محتویات داخل کارتن ها خیره شده
بود پرسید :
- خب... الان می خوای چیکار کنی؟
- می خوام دارو هایی که تازه برامون رسیده رو مرتب کنم و توی قفسه بچینم.
- بذار منم کمکت کنم...
- نه نه نیازی به کمک نیست...این کار منه خودم انجامش می دم...
کمی مکث کردم و ادامه دادم :
- تو برو به بقیه ی کارات برس.
لبخند محوی روی لبش نشست. یکی یکی در همه ی کارتن ها رو باز کردم و در همون حال گفت :
- می بینی که فعلا بیکارم...در ضمن کار من و تو نداره که...این همه تو به من کمک کردی حالا من می خوام بهت کمک کنم...
زیر لب ازش تشکر کردم و با هم مشغول دسته بندی و مرتب کردن دارو ها شدیم و در همون حال هم با هم درباره کار و اتفاقات اخیر صحبت کردیم.
همینطور غرق در صحبت کردن شده بودیم که صدای باز شدن در داروخونه بین حرفمون پرید. عقبگرد کرد و نوید رو دیدم که وارد داروخونه شده بود و با
romangram.com | @romangram_com