#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_168
- معلومه که نه من خودم دنبال یه راه حل واسه جواب منفی بهش بودم.
- اهان.
- بلاخره نگفتید شراکتتون چی میشه؟
- احتمالا" شریک شیم.باور کن محمد بچه ی بدی نیست.اون حتی به مادرش چیزی از تو نگفت و اگه مادرش با تو سر لج افتاد به خاطر همون روز
توی بیمارستان بود.اگرم از ازدواجش پشیمون شد مطمئنم خودتو ام بهش حق میدی.که به عنوان یک انسان حق انتخاب داره.
- ولی بهش حق یکدفعه ای اخراج کردنمو نمیدم ، حداقل باهام هماهنگ میکرد که یه کاردیگه جور میکردم.فرصت دادن خوبه اما اون بدون فرصتی
منو اخراج کرد.
لبخندی زد و گفت :
- چی بگم؟ واسه من که بد نشد ، یه نیروی کار فعال و خوب گیرم اومد.
ومنم اینجا رو ترجیح می دادم.
نگاهی به کارتن داروهایی رو زمین بود و تازه برامون رسیده بود انداختم. دوباره باید بشینم همه ی این ها رو مرتب کنم که متاسفانه اینکار خیلی
زمان می برد. پوفی کشیدم و خم شدم تا کارتن رو ها رو بلند کردم. دستم رو زیر یکی از کارتن ها گذاشتم اما انقدر سنگین بود که موفق نشدم
بلندش کنم. با تعجب با پام بهشون ضربه زدم. مگه توی اینا چی می ذارن که انقدر سنگینه آخه؟! ناچارا خم شدم و دو دستی به سمت جلو هلشون
دادم. کف هم سرامیک بود برای همین کارتن ها سر خورد و کمی جلو رفت. لبخند محوی روی لبم نشست و خواستم دوباره هلشون بدم که دست
امیرسام جلو اومد و با یک حرکت کارتن ها رو بلند کرد. صاف سر جام ایستادم و گفتم :
- شما چرا زحمت...
سرش رو به سمت من برگردوند و نیم نگاهی بهم انداخت که حساب کار دستم اومد.
- چی ؟ نشنیدم چی گفتی.
متوجه شدم از اینکه بازهم شما خطابش کرده بودم دلخور شده. این چند وقت اخیر خیلی به این مسئله حساس شده بود و من هم مدام فراموش
می کردم.
- گفتم که...تو چرا زحمت می کشی...خودم می برمش.
گفتن این جمله و دوم شخص خطاب کردنش برام سخت بود. عادت نداشتم اینجوری باهاش حرف بزنم. لبخند محوی روی لبش نشست و با ملایمت
گفت :
- آفرین...حالا شد.
و بعد از کمی مکث دوباره ادامه داد :
- بعدش هم تو چجوری می خواستی کارتن به این سنگینی رو بلند کنی؟ چرا صدام نزدی بیای کمکت؟
romangram.com | @romangram_com