#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_166
اما اون در ادامه س سلامش احوالپرسی مختصری کرد و به قسمت بالایی داروخونه که امیرسام اونجا حضور داشت رفت.
لباس رسمی پوشیده و با گل شیرینی اومده بود وبی شک قصدش تبریک کار جدید امیرسام بود.
- به سلام رفیق
- سلام.تبریک میگم.امیدوارم کارت حسابی بگیره.قصدم این بود که زودتر بیام ولی فرصت نشد.
- همین اومدنت کلی لطفه.چه خبرا؟ از شرکت چه خبر؟
- شرکتم داره کارای خودشو انجام میده.اوضاع اینجا چطوره؟
- بد نیست.بعضی داروها رو نداریم.دنبال یه وام دیگه ام بگیرمش خیلی عالی میشه.
- چرا وام؟ چرا شریک پیدا نمی کنی؟
- راستش شریک دوست ندارم.تنهایی رو ترجیح میدم.
- حتی اگه اون شریک من باشم
واضح مکالماتشونو می شنیدم و این جمله ی اخر محمد به مزاجم خوش نیومد.گوشهامو تیزتر کردم که جواب امیرسام و بشنوم.
- دروغ چرا؟ اگه یکی مثل تو باشه که عالی میشه.
- خب حالا چقدر می خوای؟
- جدی جدی می خوای شراکت کنی؟ ،
- مگه شوخی ام داریم؟
- - چی بگم.من این پول واسه ماه اینده می خوام.که پولای خودمم جمع شه.ته انبارمم پایبن بیاد.اونوقت یه خرید کلی میکنم.
- پس خبرم کن.
- حتما".
حوصله ام از مکالماتشون سر رفته بود ودروغ چرا دلگیر شده بودم.واسه همین تر جیح دادم به بهانه ی خستگی به خونه برم و ازچشم تو چشم شدن
بیشتر با محمد جلوگیری کنم.به سمت امیرسام رفتم وبا لحن خسته ای گفتم :
- من میرم بالا کمی استراحت کنم.
باشه برو.
وبی حرف دیگه ای از اونا فاصله گرفتم و به سمت اتاقک انتهای داروخانه راه افتادم و از پله هایی که به طبقه ی دوم منتهی میشد بالا رفتم.با خود
فکر کردم ای کاش از بیرون هم راهی برای ورود به خانه قرار داشت که حداقل کمی باد به کله ام می خورد از فکر محمد بیرون می ا مدم.صدای
مهوش خانم را شنیدم که داشت واسه اوید لالایی می خوند به سمتش رفتم وکنارش نشستم.زمانی که متوجه ام شد سلامی کردم که با تکان سر
جوابمو داد.چشمای اوبد داشت روی هم می افتاد و مهوش خانم ترس بیدار شدنش رو داشت.دستم رو زیر چانه ام قرار دادم و با جستجو در چهره ی
romangram.com | @romangram_com