#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_164

- قربونت برم. آفرین پسر گلم.

از جام بلند میشم و رو به روی شایان می ایستم. با نفرت به صورتش نگاه می کنم و طوری که آوید متوجه نشه میگم :

- می دونی چیه؟ تو مثل گذشته هات نامرد و پستی. امروز مطمئن شدم که یک ذره هم عوض نشدی. تو همونی هستی که همیشه بودی.

دستی به صورتش میکشه و با لحن نادمی میگه :

- منو ببخش پرین. باور کن وقتی حرفای دیشبتو شنیدم دیوونه شدم. نمی دونستم چیکار کنم. زد به سرم و آوید رو دزدیدم. اما باور کن به یک

ساعت نکشید که از کارم پشیمون شدم.

چند لحظه در چشم هاش خیره میشم و بعد بی هیچ حرفی نگاهمو ازش می گیرم. یک قدم به سمت عقب بر می دارم و درست لحظه ای که می

خوام عقب گرد کنم کنم ماشین پلیسی رو می بینم که داخل کوچه میپیچه و درست جلوی خونمون نگه می داره. صدای یکی از مامور ها رو می

شنوم که میگه :

- خانوم احمدی؟

- بله بفرمایید؟

- شما باید یک عکس از پسرتون به ما بدید تا همکارانم هرچه زودتر کارشونو شروع کنن.

به سمت شایان می رم. دست آوید رو می گیرم و می کشمش کنار خودم و می گم :

- ممنون اما همین چنددقیقه پیش پسرمو پیدا کردم. دیگه نیازی به زحمات شما نیست.

نگاه مشکوک مامور پلیس روی شایان می چرخه و خطاب به من میگه :

- اما خانوم احمدی طرح شکایت شما داده شده و...

حرفش رو نیمه تموم میذاره و رو به روی شایان می ایسته و میگه :

- پسر شما پیش این آقا بوده؟

- بله اما...

بازهم میون حرفم می پره و از شایان می پرسه :

- شما آقای...

شایان بلافاصله با تعجب و ناباوری خودش رو معرفی می کنه :

- صالحی هستم...شایان صالحی...

مامور پلیس دستش رو داخل جیب یونیفرمش فرو می بره و چند بار سرشو تکون می ده :

- که اینطور...آقای صالحی مبنی بر شکایت خانوم احمدی شما باید با ما تشریف بیارید اداره ی پلیس.

چشمهای شایان از شدت تعجب گشاد میشه و تته پته کنان میگه :

romangram.com | @romangram_com