#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_163
- چی بگم لابد شما...
- میشه انقدر به من نگی شما داری خسته ام میکنی.احساس غریبگی میکنم.
- مگه نیستیم؟!
بی هیچ حرفی در حالیکه سربه زیر داشت و درواقع به فکر فرو رفته بود به قسمت خودش رفت.
صدای متوالی زنگ در حیاط باعث میشه از خاطرات گذشته بیرون بیایم.یکی دستاشو روی زنگ در گذاشته و برنمی داره.با تعجب رو به پریا گفتم :
- این دیگه کیه؟!
- نمیدونم.ولی سرم رفت بیا زودتر بریم ببینیم چه خبره.شاید پلیس باشه
- پلیس اینجوری در میزنه.در ضمن ما که تازه از اداره ی پلیس اومدیم.
- چی بگم ؟
- منو به حرف گرفتی دختر بریم در وباز کنیم
بلافاصله در وباز کردم وبا تعجب به روبه روم خیره شدم.
با عجله به سمت در می رم و بازش می کنم. شایان رو می بینم که با چهره ی پشیمونی دست در دست آوید کنار خونه وایساده . با دیدن آوید که
کنارش وایساده بود تمام دردهام فراموشم میشه و بدنم قوت دوباره ای می گیره و با تمام وجودم به سمتش میدوم. جلوش روی زمین زانو می زنم و
محکم در آغوشش می گیرم. عطر بدنش رو به ریه هام می کشم. آروم می شم و زیر لب چندین بار زمزمه می کنم :
- خدایا شکرت ... خدایا شکرت.
کمی ازش فاصله می گیرم. گریه کنان سر و صورتش رو غرق بوسه می کنم و می گم :
- مامانی کجا رفته بودی؟ عزیزم نمی گه مامانت نگران میشه؟ قربونت برم دلم هزار راه رفتم.
با دست های کوچکش اشک هامو پاک می کنه و با صدایی قشنگش و بچگانه اش میگه :
- ببخشید مامانی اما عمو به من گفت بهت خبر داده که من با اونم.
نگاه خصمانه ای به صورت شایان می اندازم که سرش رو پایین میندازه. دوباره به صورت آوید نگاه می کنم. لبخند پر از محبتی می زنم و روی موهاش
می بوسم و میگم :
- باشه عزیزم. ولی از این به بعد اگه خواستی جایی بری فقط با خودم می ری. باشه؟
مظلومانه سرش رو تکون می ده و میگه :
- باشه.
صورتش رو نوازش می کنم. دوباره بغلش می کنم و میگم :
romangram.com | @romangram_com