#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_161
ساعت پیش به آوید سر زده بودم و وقتی از خوب بودن حالش مطمئن شدم دوباره برگشتم سرکارم. همیشه همینطور بود. اگر یه ساعت یه بار از آوید
خبر نمی گرفتم دلم آروم نمی گرفت. امروز از اون روزهایی بود که هر چقدر حساب کتاب می کردم باز هم تموم نمی شد. پوفی کشیدم و چند لحظه
پلک هامو روی هم گذاشتم تا از سوزش چشمم کاسته بشه و بعد دوباره مشغول نوشتن شدم. مگه تموم میشد حالا؟ دستمو بالا آوردم و گردنم رو
مالیدم. صدای امیرسام رو شنیدم که گفت :
- پرین.
با تعجب سرمو بلند کردم و به امیرسام نگاه کردم که بالای سرم ایستاده بود :
- بله؟
دستشو روی فاکتور ها گذاشت و گفت :
- بهتره بری بخوابی...ساعت نزدیک دهه...امروز هم حسابی خسته شدی.
با تردید نگاهی بهش انداختم و گفتم :
- اما کارام هنوز مونده...در ضمن اگه من برم شما دست تنها می مونین...نه فعلا می مونم.
دفترو از زیر دستم بیرون کشید و جواب داد :
- من کاراتو انجام می دم...نگران نباش...من هم یه نیم ساعت دیگه بقیه ی کارا که تموم شد می گیرم می خوابم...تو هم برو استراحت کن!
بازهم مردد بودم اما بعد از کمی فکر کردن لبخند کمرنگی زدم و سرمو تکون دادم. حقیقتا خیلی خسته بودم و حسابی خوابم میومد. آروم از جام بلند
شدم و زیر لب گفتم :
- ممنون.
- من ازت ممنونم ... بابت تمام کمک هایی که تمام این مدت بهم کردی...مطمئنا اگر تو نبودی کارها انقدر خوب پیش نمی رفت.
ناخودآگاه با شنیدن این حرف لبخند پررنگی روی لبم نشست. حس خوبی داشتم از اینکه بلاخره کارم دیده شد.حس مفید بودن.روحم انگار آروم شده
بود. شاید اگه این روزا و زحمتام قزاز بود نادیده گرفته شه ، انگیزه هام فروکش میکیردن و تاب تحملم به اتمام می رسید.
نگاه به در خروجی کردم و با شادی کوتاه دورنی ام از در خارج شدم.
به دخترجوانی که با دستای اتل بندی شده داخل شد نگاه کردم.بادیدنم لبخند کمرنگی زد و بعد از سلام شروع به توضیح داد :
- من چند وقته پیش دستم شکست.اهل اینجا نیستم اومدم مهمونی دفترچمو فراموش کردم میارم.حالام دستام خیلی درد میکنه باید حتما"
مسکن استفاده کنم
نگاهی به چهره ی رنگ پریده و چشمای به گودنشسته دختر جدان انداختم و گفتم :
- متاسفم ما اینجا بدون نسخه دارو نمیدیم.
romangram.com | @romangram_com