#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_160
صداها به سختی از گلوم خارج میشد اما باید میگفتم.باید زودتر می فهمیدم چه اتفاقی واسه آویدم افتاده.بریده بریده و میان هق هق ام گفتم :
- توی پارک...بودیم...یه لحظه حواسم رفت...سر بلند کردم اوید وندیدم از هر کی ام سراغشو گرفتم...اظهار بی خبری...کرد
مامان با چنگ به صورتش زد و ، فت :
- خدا مرگم بده یعنی چی اونوقت؟! چه بلایی سر بچه ام اومده؟
با صدای زاری گفتم :
نمیدونم...به خدا نمیدونم؟
- عزیزم چرا دست دست میکنی؟
- میگی چی کار کنم ؟
- برو پلیس و در جریان بزار
اونقدر داغون بودم که فکرم به پلیس کشیده نشه.حق با مامان بود.باید از پلیس کمکم می گرفتم.
زندگی به شیوه ی ما درست مثل ساختن یه زندگی دوباره بود...وسخت ترین قسمتش این بود که میتونستیم ازخواسته ها و علایق هم چشم
پوشی کنیم اما نمیشد خواسته های یه بچه رو نادیده گرفت.
تمام درآمد داروخونه جای قرض و وامایی که اورده شده بود می رفت...کمبود جنس و دارو ام باعث میشد گاهی مشتری ناراضی و بی خرید از
داروخونه بزنه بیرون...واین واسه آینده ی کاری خوب نبود.
طفلک مهوش خانم در ازای پول کمی باما زندگی میکرد.در واقع اونم مثل من به آوید وابسته شده بود...البته تنهایی های گذشته اش که حالا پر شده
بود هم مزید بر علت بود.
من هم در این بین تمام تلاشم رو برای اینکه کارها خوب پیش بره و تا جای ممکن مشکلی نداشته باشیم انجام می دادم و از هیچ کاری دریغ می
کردم. البته تا حدودی به این کار علاقه مند شده بودم چون با وجود سختی هایی که اوایل کار باز هم دلیلی بر این بود که من می تونستم کنار آوید
باشم و همین برای من کافی بود. بودن آوید باعث می شد که با وجود فشار کاری احساس خستگی نکنم و همیشه لبخند به لب داشته باشم.
شب بود و نزدیکای ساعت نه و نیم بود. امیر سام روی صندلی نشسته بود و سرش رو به دیوار تکیه داده بود. و من هم تمامی فاکتور هایی که روی
هم تلنبار شده بود رو به روم گذاشته بودم و لیست خرج ها و هزینه و همینطور میزان فروشمون رو وارد دفترم می کردم. چشمام به شدت می
سوخت و سرم هم کمی درد می کرد. از چهره ی امیرسام هم معلوم بود که حسابی خسته است. چشماش همینطوری داشت می رفت. نیم
romangram.com | @romangram_com