#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_159
کشیدم با یه معذرت خواهی فراموش نمیشه. باید می فهمید که تاوان خراب کردن زندگی یک نفر خیلی سنگین تر از این حرفاست. نفس عمیقی
می کشم و سرم رو بلند می کنم. نگاهی به سمت سرسره ها می اندازم ولی آوید رو نمی بینم. قلبم توی سینه ام می ریزه. با وحشت از جام بلند
می شم و نگاه سرگردونم رو اطراف پارک می گردونم ولی باز هم آوید رو نمی بینم. بند بند وجودم به رعشه افتاده و خون به یک باره در رگ هام یخ
می زنه. تکونی به زانوهای کرخت و بی حسم می دم و راه می افتم. در دلم آشوبی بر پاست و ذهنم از هر چیزی به جز آوید خالیه. مردمک
چشمهام به هر سمتی برای یافتن نشونه از آوید می چرخه اما پیداش نمی کنم. اشک در چشمهام پرده می بنده و دیدم رو تار می کنه. احتمال می
دم که قلبم هر لحظه از حرکت بایسته. خدایا آویدم کجاست؟ اون پسر بچه ی شیطون که بدون من جایی نمی ره. نکنه یه بلایی سرش اومده باشه؟
دست های یخ زده ام رو جلوی دهنم می ذارم و سرمو تکون می دم. اگه یک تار مو هم از سر آوید کم بشه من می میرم. خدایا خودت کمکم کن. من
بدون آویدم زنده نمی مونم. اشک روی صورتم راه می گیره و کم کم به هق هق می افتم. ضجه زنان کوچه به کوچه ی شهر رو در جستجوی آوید زیر و
رو می کنم. نگاه خیره ی مردم رو روی خودم حس می کنم اما برام مهم نیست. جز آوید هیچ چیزی برام مهم نیست. از بچه گرفته تا پیر و جوون
سراغ پسر بچه ای به مشخصات آوید رو می گیرم اما هیچ کس ازش خبری نداره. امکان می دم هر لحظه از حال برم. بسطام شهر کوچکیه و کسی
که توش گم بشه به راحتی پیدا میشه. اما آوید من نیست. هر جا رو می گردم پیداش نمی کنم. انگار که آب شده بود و رفته بود زیر زمین. دیوانه وار
دور خودم می چرخم. احتمال می دم که هر لحظه از حال برم. زانو هام سست میشه و روی زمین می افتادم. سرم رو بین دستام می گیرم و با تمام
وجودم زار می زنم و اسم آوید رو صدا می زنم اما یکم که می گذره به خودم میام.
اشکهامو با خشم از روی صورتم پاک می کنم. مدام فکر میکنم چه بلایی سر بچه ام اومده.نکنه دزدینش.ولی ـخه کی؟ تو اون آشفته بازار
ذهنی.ذهنم به میره سمت عمویـ وید...کار خود لعنتیشه.اما اون که نمیدونه من کجام؟!
احمقم ، چرا فکر میکردم پیدام نمیکنه؟ برای اولین بار از انتخابم...از اومدن به از جایی که اومدم حس پشیمونی پیدا میکنم.خدایا خودت کمک
کن.الان باید چیکار کنم.برم به کی از دردم بگم؟ به خودم امید میدم شاید رفته باشه خونه.شاید کسی پیداش کرده باشه.با پاهایی سست ولرزان
وذره ای امید خودمو به خونه می رسونم.دستم و روی زنگ میزارم وبا ته مونده ی توانم فشار میدم.در باز میشه و نگاه مامان به صورت غم زده ام خیره
می مونه.
- چی شده دختر؟
با صدایی ضعیف که به سختی شنیده میشه میگم :
- آوید.
- آوید کجاس؟
این حرف مامان یعنی نابودشدن ذره امیده باقی مونده ی ته دلم و بلند شدن دوباره ی هق هق ام.
- چی شده دخترم؟حرف بزن عزیزدلم.
romangram.com | @romangram_com