#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_158
- اونوقت چه تضمینی می دید به من وابسته نشید
یه نگاه خشمگین بهش انداختم...حالم از تفکرش به هم می خورد
- مثل اینکه شما اشتباه گرفتید یه مترجم واسه خودتون استخدام کنید من احمق و باش که دلسوزانه تو نبود شما کم نزاشتم...به جای شما فکر
کردم و حاضر شدم هر کمکی از دستم بر میاد انجام بدم
- بابت اون روزا ممنونتم...اما من حوصله ی دردسر ندارم
- چه دردسری...من دارم زندگیه خودم و میکنم شمام زندگی خودتون...اویدم میشه تنها وجه اشتراک ما
- واقعا" بچه ای فراموش کردی داری تو ایران زندگی میکنی...قراره تو یه محله زندگی کنی که بی شک کلی ادم فضول و امارگیر داره...نمی دونی
اینجا چه قوانینی داره
- در ظاهر پرستارش میشم
باز پوزخندی به لب اورد که اعصابم را به بازی گرفته بود
- و مهوش خانم
- اونم مثل قبل خدمتکار محسوب شه
- انوقت من پولدار با خدمتکار و پرستار مخصوص اینجا چه غلطی میکنم
- ببینید واسه من مهم نیست چه فکری می کنید...تنها چیزی که برام مهمه اینه که باید اوید و بزرگ کنم محبتی که یه روز مادرش در حقم تمام کرد
و تمام کنم
- پس احساس دین داری؟
- هر چی می خواین اسمشو بزارید واسم مهم نیست اما اینو بدونید حتی ذره ای به شما و تحمیل کردنم به خودتون فکر نمیکنم
اونقدر محکم حرف زدم که به سکوت طولانی فرو رفت ...و عاقبت سکوت شکسته و گفت :
- باشه فکرامو میکنم و یه تصمیم درست می گیرم
- فقط یه چیزی هر تصمیمی گرفتید فراموش نکنید منتی سرم نمیزارید...همه چیز بین ما متقابل و کسی شرایطی برتر از اون یکی نداره
- منظور؟!
- خودتون فکر کنید تا منظور من و درک کنید
نگاهم خیره به آویده که با خوشحالی مشغول سوار شدن سرسره هاست. با دیدن صورت خندانش که از ورجه وورجه کردن زیاد گل انداخته لبخند
محوی روی صورتم میشینه. امروز هم برای اینکه توی خونه حوصله اش سر نره آوردمش پارک تا بازی کنه. نگاهم رو از آوید می گیرم و به زمین خیره
میشم. لگدی به سنگ های زیر پام می زنم و آه کوتاهی می کشم و دوباره ذهنم به سمت اتفاقات این اواخر و شایان پر می کشه. شاید اگر دوباره
شایان رو نمی دیدم هیچوقت به فکر انتقام گرفتن نمی افتادم. اما الان وضعیت فرق کرده بود. باید می فهمید که همه رنج و عذاب هایی که من
romangram.com | @romangram_com