#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_156

- ومن باید غیرمستقیم از زیرزبانش بکشم بیرون...درسته؟

- اگه اینکارو بکنید ممنونتون میشم.

- بهتر نیست اینکارو با مشورت امیرسام انجام بدید.

- راستش می ترسم.پولای امیرسام تو حساب منه.

- خب چه اشکالی داره.

- اخه..امیرسام..ازم خواسته بود پولا رو به حساب خودش بریزم.اما...

موقع حرف زدن شرم داشتم ولی باید گفتنی ها رو میگفتم که تموم شه دلمشغولی های این چند روزه.

- یه لحظه وسوسه شدم ، ترسیدم از اینده به خدا فقط یه لحظه بود خیلی زود پشیمان شدم .حالا میترسم از فهمیدن امیرسام از بی اعتمادیش.

- چرا زودتر نمیری پولارو بریزی به حساب امیرسام.

- تاریخشو چی کار کنم.

- امیرسام الان اونقدر درگیره ، که به تاریخ واریزی پول نگاه نکنه..

- به اعتماد حرف شما میرم بانک و پول و می ریزم به حساب امیرسام.فقط در مورد پیشنهادم..

- من کمکتون میکنم...فکر نکنم ایده ی بدی باشه...میدونم که امیرسامم راضیه

- تا چی پیش بیاد

- امیدوارم بهترین پیش بیاد

- امیدوارم.

فردای اون روز قبل از هر کاری به بانک رفتم.وقتی مصممی بهونه لازم نیست پس بی بهونه از خانه خارج شدم.خیالم از واریز پولا که راحت شد به نوید

خبر دادم.با کمک نوید امیرسام و درجریان قرار دادیم...استقبال خوبی کرد...فقط مشکلش یه مکان واسه زندگی بود که اونم قرار شد تو این یک ماه

فکری براش کنیم

امیرسام دنیال کارای داروخانه شبانه روز نداشت و بلاخره تونست تو یکی از محلات محروم شهر یه مغازه اجاره کنه...یه مغازه ی که بالاش یه خونه ی

دو خوابه قرار داشت و طبق توافقی که باهم انجام دادیم قرار شد اونجا رو به یه مکان واسه زندگی تبدیل کنیم و از اونجاییکه امیرسام فعلا" نمی

تونست کسی رو واسه کمک استخدام کنه...به در خواست خودم قرار شد تا جایی که از دستم بر میاد کمکش کنم و درواقع بشم کارمند موقت

داروخانه اش

چیزی که از تمام خاطرات گذشته واسم باقی موند...جمله ی امیرسام بود که گفت :

- بابت همه چیز ممنون

نگاه شرم زده شو تشخیص میدادم...اما من ادم کینه نبودم و در جواب حرفش لبخند ملایمی به لب اوردم ، به خاطر موندن در کنار اویدم.

romangram.com | @romangram_com