#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_153
- پیش امیرسام ...مگه ندیدیش
- نه متوجه نشدم
- بشین صبحونتوبخور
- باشه ولی تا اوید ونبینم نمیتونم
- دختر جون تو چرا نمی خوای قبول کنی...این همه وابستگی عاقبت خوبی نداره
- دست خودم نیست الان میام
به سمت پذیرایی رفتم...چشم چرخوندم و متوجه اوید شدم که تو دستای امیرسام راحت خوابیده بود...به همون سمت حرکت کردم و بی توجه به
امیرسام اوید وبغل کردم
- انگار نمی خواست از خوابش دل بکنه...منم نمی تونستم ازاون دل بکنم پس با بوسه ای محکم که روی گونه اش میزارم به سمت اشپزخونه
حرکت میکنم
بی توجه به این که چهار تا چشم گرد شده پشت سرم بی حرف فقط نگاه میکنن
مهوش خانم با دیدنم لبخندی زد وگفت :
- بلاخره کار خودتو کردی؟!
- چی کار کنم شده عادت واسم
- چی بگم خدا به عاقبتت رحم کنه
بی توجه به حرفش لبخندی زدم وگفتم :
- چی میشه مگه...مهم نیست
- دخترم میدونی چرا امیرسام برگشته
- نه چرا؟
- خدا منو ببخشه نمی خواستم گوش کن اما ناخواسته حرفای این دو تا دوست وشنیدم...فکر کردم تو ام بدونی بد نیست
- راستش خیلی کنجکاوم بدونم ...خودش گفت می خواد بیاد اوید وببره اما حالا رفتارش نشون میده موندگار شده
- مهرنوش وکه میشناسی
- اره یه با باهاش برخورد داشتم
- امیرسام با اجازه ی مهرنوش میتونسته واسه خودش واوید اقامت بگیره...مهرتوش با نقشه امیرسام ومی کشونه المان...اما اونجا فقط واسه خود
امیرسام اقامت میگیره...واسه افامت اوید همش امروز فردا میکرده تا روز اخر که میگه نمیتونه واسه اوید اقامت بگیره...چون نمی خواد بچه ی کس
romangram.com | @romangram_com