#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_152

به هیجانش لبخندی می زنم ومیگم :

- چه فدر عجولی تو دختر باشه میگم

متوجه نشدم کی خوابم برد...یه نگاه به ساعت روبه روم انداختم...عدد ده رو نشون میداد. با سراسیمگی از تخت خواب بلند شدم...حدس زدم تا حالا

امیرسام باید رفته باشه..اما با زمزمه هایی که از سمت پذیرایی به گوش می رسید سر جام توقف کردم

- به خدا نوید موندم چی کار کنم

- فعلا" به کار قبلیت ادامه بده تا بعد

- فکر کردی ه ذهن خودم نرسید...ولی نمیشه من قبل از رفتنم یه جورایی پلای پشت سرم و خراب کردم...به جز استعفا با امیری حسابی دعوامون

شد...فکر میکنی اجازه بده بازم تو شرکتش کار کنم

- چی بگم تو یکی از کارمندای خوبش بودی شاید دوباره رضایت داد

- بعید میدونم...من بد حرف زدم...عصبانی بودم و هر چی تو این چند سال زحمت بی مزد کشیده بودم وومد جلوی چشمامو وباعث شد کلی حرف

که نباید زده میشد.زده شه

- دیوونه مگه مجبور بودی

- گفتم کارای المان رفتنم که درست شده...یزار خودمو خالی کنم...چه می دونستم همه چی به هم میریزه

- یعنی راهی نداره

- راهی ام بود اونقدر واسه خودم وغرورم ارزش قائلم که نخوام خوردش کنم

- پس می خوای چی کار کنی؟

- نمیدونم از فردا میرم دنبال کار...سابقه دارم...فکر کنم موقتا" یه داروخانه پیدا کنم و اونجا کار کنم

- به نظرم فکر عاقلانه ای نیست...تو این همه تلاش کردی

- چاره ای نیست

همچنان داشتن صحبت میکردن و تنها سوالی که در ذهن من شکل گرفته بود این بود که امیرسام قراره بمونه...مگه نگفت برمیگرده و اونم با اوید

بیشتر از این موندن وجایز ندونستم به پذیرایی رفتم و با سلام و احوالپرسی مختصدی از مقابل چشمای هر دو رد شده به سمت اشپزخونه حرکت

کردم...بادیدن مهوش خانم که تو اشپزخونه نشسته بود...لبخندی زدم

- صبح بخیر مهوش خانم...خوب هستید؟

- ممنون دخترم صبح توام بخیر...انگار خیلی خسته بودی که انقدر دیر بیدار شدی

لبخندی زدم وگفتم :

- اوید کجاس؟

romangram.com | @romangram_com