#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_151


- همین که همه میدونن میشه تاوان دل شکسته...میشه جبران خطای گذشته...نه خواهر من هیچ چیز جبران نمیشه...شاید دیگه بتونم تو شهرم

یه جور دیگه نفس بکشم...اما ...دل من مثل شیشه ی شکسته ای شده که را درمون نداره...پس فکر نکن همه چی خوب میشه وخوش وخرم

میشه زندگی کرد

- مگه دوست نداشتی بچه های پریسارو ببینی

- معلومه دوست دارم اما دلیل نمیشه بی وفایی خواهرمو فراموش کنم

- چی بگم...اما تو دیگه بی احترامی نکن...اونجوری میشی مثل خودش

بی خیال ادامه ی بحث میشم ودر ورودی روبا دستام باز میکنم...همزمان صدای جیغ پسر بچه ای به گوش میرسه که با گفتن خاله پریا خودشو تو

اغوش پریا می اندازه...وپریا ام با لذت پسربچه رو غرق در بوسه میکنه و با گفتن خوبی متین جان ...متوجه میشم این متین پسر پریساس ...بغلش

میکنم و روی گونه هاش و میبوسم...احساس غریبی می کنه ...منو نمی شناسه و این قابل درک...با دیدن اوید جیغ شادی می زنه و میگه :

- اخ جون میای بازی

اویدم که از دیدن یه پسر بچه هم سن خودش ذوق کرده با خوشحالی وکسب اجازه از من متین و همراهی میکنه...به شادی کو دکانه اش لبخند

میزنم و با چشمام مسیر رفتنشو دنبال میکنم

صدای پریسا مسیر چشمامو عوض میکنه و نمی فهمم کی وچطور تو اغوشش جا گرفتم...به خودم تلقین میکنم این خواهمرمه...مهم نیست یه

زمانی باورم نداشته اما بازم قانع نمیشم...خودم نمیتونم خودمو قانع کنم...

- من معذرت می خوام

- مهم نیست

- نه مهمه...شرایط بدی داشتم...از همه جهات تحت فشار بودم...زندگیم رو هوا بود

- ای کاش کمی باورم داشتی

- تو جای من نبودی

- تو ام جای من نبودی...حتی نخواستی حسمو بفهمی...تو میدونی چقدر دیدگاهمو تغییر دادی...منو تو خواهریم به حرمت همین نسبت کنارتم...اما

هیچ وقت فکر نکن واکنشای تک تک ادمای دور وبرم از دلم بیرون میره

تا لحظه ای که پریسا اونجا بود حرفی بینمون زده نشد...جز خوبی وچه میکنی که با ممنون وهیچی جواب داده میشد...خدا رو شکر از امینم خبری

نبود...حوصله ی این یکی رو نداشتم

اوید با خبال راحت خوابیده بود...بغلش کردم وبه سمت اتاق راه افتادم پریا پشت سرم اومد

- زودتر تعریف کن ببینم...امیرسام فهمید پول وبه حسابش نریختی...اصلا" سرنوشت اون پولا چی شد


romangram.com | @romangram_com