#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_150

راحت به اشپزخونه برم واب بخورم...اما باز یه فکره اشتباه...با دیدن امیرسام که روی صندلی اشپزخونه لم داده بود وتوی فکر بود کاملا"جا

خوردم...خوب که به چهره اش دقت کردم متوجه ی ردپای اشک روی صورتش شدم...متوجه ی حضورم نبود...ترجیح دادم بدون سروصدایی به اتاقم

برگردم اما تا خود صبح چهره ی امیرسام جلوی چشمام بود...نم اشکی که تو چشماش به وضوح برق می زد وچهره ی مغمومی که دل به رحم

میاورد

نفس پرصدایی میکشم ومیگم :

- بریم اوید وبیاریم...بهتره دیگه بریم خونه

- باشه اما یادت نره شب بقیه رو واسم تعریف کنی

لبخندی میزنم ومیگم :

- حتما"...خودمم دوست دارم قصه ی زندگیمو وزودتر بگم

- اوید جان بیا بریم دیگه

- مامان یه دیقه دیگه

- دیره پسرم داره شب میشه..

- قول میدمیه بار سوار سرسره شم میام

با تکان سری بهش اجازه میدم...می دونه ناراضی ام و واسه اینکه صدام در نیاد بعد از سرسره ی اخری که سوار شد خودش رو توی اغوشم یه

جورایی پرت کرد...دلم واسه همه ی خودشیرینیاش ضعف میره...موهاشو با دستام کنار میزنم وصورتشو غرق در بوسه میکنم...هنوزم خوش طعم

ترین زندگیم...بوسه های اویده

- بریم مامان عزیزم

کلا"خیلی حرف نمیزنه اما وقتی میگه واسه لوس کردن ودل به دست اوردنه

با خوشحالی بغلش میکنم که صدای اعتراض پریا بلند میشه

- دیوونه می خوای کمر خودت وداغون کنی...بزارش زمین

تازه به خاطر میارم اوید بزرگ شده و من توانایی تحمل وزنشو ندارم...پس بلافاصله میزارمش زمین وبه سمت خونه راه می افتیم

صدای داد وفریاد بچه ها کل خونه رو ...تعجب کردم این صدای کی بود؟

- مامان مهمون داره

- فکر کنم پریسا وبچه هاشن...خدا روشکر همه چیز درست میشه

- جی داره درست میشه

- خب همین که دیگه همه میدونن تو مقصر نیستی

romangram.com | @romangram_com