#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_149
البته یکدفعه ایشو باور کنم
صدای گوشیم باعث شد...از فکرای مختلف دست بکشم ومخاطب پشت خط وخیلی منتظر نزارم...چه صدای ارومی داشت امیرسام انگار تمام
مشکلاتش حل شده بود...میتونستم از پشت تلفن وبی تصویرلبخند کنج لبشو وقتی که داشت از پرواز فرداش می گفت تصور کنم...شاد بود...اونقدر
شاد که متوجه بغض صدای من نمیشد...اگه میشدم مگه مهم بود
به خونه که رسیدم...اقای شریف بنگاه دار محل اونجا حضور داشت...امیرسام بهم گفته بود اومده پولی که حاصل فروش خونه ست وبیاره .پول وازش
گرفتم وطبق خواسته ی امیرسام به بانک بردم
توی بانک منتظر نوبتم شدم...کارمند بانک ازم پرسید :
- واسه افتتاح حساب اومدید یا حساب قبلی
دفتر چه ی امیرسام و توی دستم مشت کردم وگفتم :
- افتتاح حساب
به خونه که برگشتم...حس بدی داشتم اگه امیرسام می فهمید حسابی شاکی میشد...اصلا"دلیل این کارم چی بود؟نکنه یه لحظه لغزیدم...اما نه
من ادم خلاف نبودم...پس چرا اینکارو کردم...این دیگه چی بود که به ذهنم خطور کرد ... با خودم که رو راست بودم لغزیده بودم..شاکی ام از خودم اما
با فکر نکردن بهش وقت می گذرونم...فردا جبران میکردم این خطای امروزمو...میرم سمت اوید تا با بازی کردن باهاش اروم شم و از فکرها دور
ودورتر...عاشق بچه هایی ام که وقتی می خندن رو گونه اشون چال باشه...جای چال رو گونه هاشو بوس میکنم وکمی به هوا میندازمش...عاشق
این کاره...از هیچ چی به اندازه ی این پرت شدنا لذت نمی بره...صدای خندش که از اعماق گلوش شنیده میشه...لذت بخش...دوباره لبو گونه شو
میبوسم...بوی عطر بچه ها همیشه خاصه...عطر تتنشو با لذت تمام به ریه هام میکشم...از فردا دیگه هر روزم وقراره با اوید باشم...یاد از دست دادن
شغلم باعث میشه روی قلبم دردی سنگینی می کنه
صدای خس خس به گوشم میرسید...نخواستم اهمیت بدم اما طولانی بودن صداها ذهنمو هوشیار کرد...یاد اوید افتادم که کنارم خوابیده...با عجله از
خواب بیدار شدم...سینه اش خس خس میکرد واین یعنی سرما خورده بود...مهوش خانم وخبر کردم...می گفت مهم نیست...یه سرما خوردگی
ساده اس اما من دلم رضایت نمیداد...ترجیح می دادم ببرمش دکتر تا از سلامتش مطمئن شم...کارای دکتر اونقدر ازم وقت گرفت که فراموش کروم
قرار بوده امروز به بانک برم وپول از حساب خودم خارج وبه حساب امیرسام وارد کنم
امشب امیرسام می رسید ومن مونده بودم چه توضیحی به این ادم بدم...تمام طول روز چهره ی عصبی امیرسام جلوی چشمام رژه مرفت
ساعت یک شب...صدای باز شدن در ورودی رو که میشنوم عکس العملی نشون نمیدم...ترجیح میدم امیرسام فکر کنه خوابم...فردا ام قبل از بیدار
شدنش از خونه می زدم بیرون
تمام شب از شدت استرس خوابم نمی برد..دهانم خشک بود واحساس خفگی داشتم...به خودم گفتم تا حالا امیرسام خوابیده ومیتونم با خیال
romangram.com | @romangram_com