#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_148
با تعجب وبی حرف پشت سرش راه افتادم...لحن کلامش نا اشنا تر از همیشه بود
- خسته نباشید
نگاه سرد وبی تفاوتی بهم انداخت ودر جواب حرفم سری تکان داد
- خانم احمدی شما به عنوان منشی شرکت چه وظایفی دارید
لحنش تند نبود...اما واژه ها هم باملایمت از زبانش خارج نمی شدن...
- خب
دست راستشو بالا برد وبا این حرکت اجازه حرف زدن نداد
- الان اقای فرهادی با گوشیم تماس گرفتن وگفتن هر چی به تلفن شرکت زنگ می زنن کسی بر نمیداره
این تو فکررفتنای من داشت کار دستم میداد...چطور متوجه زنگ شرکت نشده بودم
- متاسفم...قول میدم تکرار نشه
- موضوع اینه که موارد مشابه از این قبیل بی حواسی های شما کم نیست
- شما که در جریان گرفتاریهای من هستین...تمام سعی خودمو میکنم که اجازه ندم دیگه تکرار شه...
- نمی تونم با اعتماد به اینکه شما تلاش خودتون ومی کنید ابروی شرکتم و به خطر بندازم
با تعجب به حرفاش گوش میدادم...تجزیه وتحلیل حرفاش برام مشکل بود و دور از انتظار...نه به خاطر من اون میتونست به حرمت امیرسام و دوستی
چند سالش شرایط منو درک کنه...اما انگار تصمیمش جدی بود
- متاسفانه نمیتونم به همکاری با شما ادامه بدم...میتونید برید حسابداری وتسویه کنید
- من چند ماهه دارم اینجا کار میکنم...از جون ودل ...هیچ وقتم کم نزاشتم...دلیل خوبی نیست واسه اخراج
- شما اسمشو گذاشتید اخراج...ولی من بهش میگم یه توافق دو طرفه
- یه طرف دیگه اش منم درسته؟ اما من که توافقی نکردم
- این به نفع خودتونه...استعفا واسه اینده ی کاری خودتون بهتره
- شما که می دونید من چند روزی گرفتارم به زودی دوستتون میان ومن مشکلی واسه ادامه ی کار ندارم
- موضوع اینا نیست...دیگه ام اصرار نکنید
خواستم دوباره التماس کنم اما با خودم گفتم ارزش من کوچیک شدن نیست...من لیاقتم بیشتر از تحقیر شدن در برابر ادمیه که شرایط یه دوست
ودرک نمیکنه...پس ترجیح دادم با یه خداحافظی ساده از اون شرکت بزنم بیرون...روز اولی که به اینجا پا گذاشتم حتی فکرشم نمی کردم عمر کاری
ام انقدر کوتاه باشه...نفس پر حرصی کشیدم وکیفمو روی شونه ام جابه جا کردم وبدون رفتن به حسابداری به سمت خونه حرکت کردم
ترجیح میدادم قدم بزنم...نیاز داشتم فکر کنم...یه جورایی اتفاقات اخیر وبسنجم دلیل این کار محمد و نمی فهمیدم...بچه نبودم که توجیح مسخره و
romangram.com | @romangram_com