#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_146
وببینم...هر لحظه بیشتر از قبل بهش وابسته میشدم.
حتی تو شرکتم نقش خنده هاش تو خاطرم بود ومنجر میشد گاهی با یاد اون لبخند بزنم...امیرسام که حالا بیست روزی از رفتنش می گذشت و هر
روز سعی میکرد از خودش خبر بده وحال اویدم بپرسه...و کلی عذرخواهی تحویلم میداد که نمیخواسته انقدر زحمت واسم درست کنه...در حالیکه
نمی دونست چقدر با این من واوید بودن...وابسته و حتی نیاز مند شدم...گاهی میترسیدم از اومدنش خصوصا وقتی که مهلت خوابگاه تمام شده بود
و حالا جای وسائل م تو همون اتاق قدیمی بود...
ازوقتی که گذشته ی هما رو مرور کرده بودم...یه حس دین داشتم...دلیل اون واسه پناه من...چیزی که یه زمانی فکرمومشغول کرده بود حالا قانع
کننده بود
وگذشته اش...خانواده اش...گاهی از خودم می پرسیدم چرا اینا فقط دو نفرن...خاله دایی...عمه عمو وحالا که جواب سوالامو می دونستم حسامم
فرق میکرد
بدترین روز زندگیم می دونی کی بود؟
داشتم از شرکت میومدم خونه که گوشیم زنگ خورد...بلافاصله جواب دادم
- الو
- سلام...خوبی؟ اوید خوبه؟
- اره خوبیم...
- خواستم خبر بدم کارای اقامت اوید داره درست میشه وبه زودی میام...فقط یه کاری کن...به بنگاه سپردم مشتری بیاره واسه خونه...مشتری
اومدراشون بده
با یه خداحافظی اروم قطع کردم...حرفاش ذهنمو به رگبار بسته و تفکرات بچه گانه مو بازی میدادن...شب قبل تصمیم داشتم هر جور شده با
امیرسام صحبت کنم که اجازه بده اوید ونگه دارم...نمیدونم چرا حس میکردم کار اقامت اوید هرگز درست نمیشه و حتی شاید امیرسامم این
خواهرزاده شو نمی خواد...وکار خیلی مشکل نیست
اما بازم اشتباه فکر کردم...چرا فکرای من همیشه مشکل داشت...بی رمق کیفمو از رو شانه ام در اوردمو وروی مبل گوشه پذیرایی پرت کردم...حس
خوبی نداشتم...حسم اون ادمی بود که هر کاری میکرد شکست میخورد...حالا که این همه تصمیم واسه این بچه داشتم...
- دخترم چیزی شده؟ حالت خوب نیست؟
- سلام مهوش خانم...خوبید؟ شرمنده تو فکر بودم
- اره متوجه شدم...چیزی شده
- نه چیز خاصی نیست
- اما رفتارات اینو نمیگه
romangram.com | @romangram_com