#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_145


- چه کاری؟

- اولین قدمو که برداشتی ومطمئنا"تا حالا به گوش خانواده ی همسر پریسام رسیده ...اما من فقط به این راضی نیستم...می خوام...بری در خونه ی

پدر مادر امین واقعیت و یه بار دیگه به اونا بگی

کوبش صدای عصای اقا جون با زمین باعث میشه بازم جهت نگاهم بره به سمت مشکی پایین عصاش

- این بچه بازیا چیه؟ می خوای چی رو ثابت کنی...چرا نمی فهمین این عین تف سربالاس ...ما از یه خانواده ایم بر می گرده تو روی خودمون

- بعدشم از پریسا عذر بخواه

این جمله رو میگم وبی توجه به داد اقاجون از خونه میزنم بیرون

پریا واوید حاضر دم در ایستاده ان..می دونم اقاجون میاد دنبالم..واسه همین یه جورایی از اون خونه فرار می کنم...خیالم از شایان راحته...اون این

کارو میکنه...اما بیچاره نمی دونی امکان نداره بتونه از پس شرط بعدی بربیاد..به فکر م لبخندی میزنم و به دنبال اوید وپریا به سمت پارک حرکت می

کنم

- نمی خوای از خودت بگی

دارم به شادی بچه گانه یه کودک هشت ساله نگاه میکنم که باذوق پله های سرسره رو می ره بالا و بالبخند میاد پایین

- چی بگم...

- از زندگیت واتفاقای زندگیت...البته تا یه جایی شو می دونم از بعد اون بگو

تصمیم داشتم با خواهرم حرف بزنم وبراش از خودم بگم

- چی بگم واز کجا شروع کنم می دونی...سخت ترین روزای زندگیم مربوط می شد به روزایی که اوید تازه یه دنیا اومده بود...درس...کار ویه بچه که

هر روز بهش وابسته تر میشدم

تازه این وسط استرس اتمام خوابگاهم داشتم

وقتی امیر سام گفت باید واسه اقامت اوید یه سفر به المان بره...خیلی تعجب کردم...مشخص بود که داره دروغ میگه...می فهمیدم که دردش یه

چیزه دیگه اس نمی دونم چرا حس میکردم...قرار نیست برگرده

تو که شخصیت منو میشناسی...هیچ وقت حس خاصی که اسمش محبت باشه به کسی نداشتم...یه جورایی میشه گفت ادم سردی ام...اما یه

چیزی یه کسی باعث شد معنی گرم بودن و...معنی دوست داشتن ولمس کنم وبفهمم اونم اوید بود...بچه ای که با وجود همه ی نابلدیای من اروم

بود...خصوصا " از وقتی مهوش خانم اومد.تازه فهمیدم یه نوزاد وقتی بهش خوب برسی چقدر میتونه دوست داشتنی باشه...روز بعد از اومدن مهوش

خانم امیرسام رفت...

با وجو دمهوش خانم راحت امتحانام ودادم وبه کارمم می رسیدم...کاری که مثل قبل دوسش نداشتم وترجیح میدادم زودتر خونه باشم واوید


romangram.com | @romangram_com