#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_144
به مرزی برسی که ارزوی مرگ کنی چیه؟ تو گذشته ی من مرگ ارزو بود...تو جایی که باید سرخوش زندگی کرد...تلخ زندگی کردم ...کی حالمو می
فهمه...کی شب و روزش با گریه واسترس گذشته
کی مثل من جنس ثانیه هاش شده تحقیر
- بگو مامان کی؟
هرم نفس های مامان پشت گوشم ارامش می بخشه...صداب اروم باشش واسم دنیایی از ارزشهاست
مامان پا به پای من اشک می ریخت و گریه میکرد...می فهمیدم که حرفی نداره...دفاعی نداره...چی می تونست بگه...اونم خودش کم درد نکشیده
بود
انگار اشکام تازه راه خودشون و پیدا کرده بودن...چرا تا می خواستم به ارامش برسم با ز یه اتفاقی می افتاد...هر چند دلیل بیشتر اتفاقا بچه بازی
های خودم بود
دلم از حماقتای خودم بیشتر می گیره
- حالا می خوای چی کار کنی؟
- کاری ازم ساخته نیست فقط می خوام یه کم اوضاع از قبل بهتر شه
- چطوری
- مامان اون روز خیلی دلم واسه پریسا سوخت...می خوام با شایان حرف بزنم
- اونا رفتن خونه ی اقاجون
- خوب پاشید که ما م بریم اونجا
- من سکوت کردم...اما لاجرم تایید کننده ی رفتارت نیستم...دلیل سکوتمم اینه که می خوام دلت خنک شه ببینم از این خنکی چی عایدت می شه
در برابر افسوس کلامش حرفی نمی زنم ... وبه سمت در نیمه باز اتاق حرکت می کنم
پریا بیرون از اتاق منتظر نشسته...با دیدنش لبخندی می زنم ومیگم :
- اوید وبیدار کن وحاضر شید که با هم بریم بیرون...من تا خونه ی اقاجون میرم وزود برمیگردم
به خونه ی اقاجون نگاهی میکنم...سطح خونه با زمین مقارن...به سمت در میرم ودستگیره رو می کشم...مامان بی حرف با اخم ظریفی همراهیم
می کنه
با باز شدن در همه ی نگاهها به سمت ما کشیده میشه
- من اومدم حرف بزنم
اونقدر محکم وبلند می گم که جای حرف نمیمونه
- اگه هر کاری بگم انجام بدی به عنوان سرپرست اوید این اجازه رو بهت میدم
romangram.com | @romangram_com