#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_143


- پس لطف کنید داروه هاشو بنویسید که ما بریم

دکتر نگاه متاسفی به هردومون انداخت و شروع به نوشتن تو یه برگه ی جلوی دستش کرد...

به سمت ماشین راه افتادیم...تزدیک ماشین بهش گفتم :

- بچه روبدید به من نگهش میدارم

بی حرف بچه رو بهم داد...وقع گرفتن بچه دستام با دستاش برخورد کرد...بلافاصله دستامو به عقب کشیدم ...

صدای امیرسام باعث شد سرمو بالا بگیرم

- هرکاری کردم نشد به اسم خودم شناسنامه بگیرم...فردا میرم به اسم هما وبهزاد واسش شناسنامه می گیرم...به خاطر هما اسمشو میزارم

اوید...دیگه به همین اسم صداش کن

همین...نه داد زد ونه توضیح خواست

حرفی نزدم واونم دیگه سکوت کرد

عذاب وجدان نمی زاشت حرفی بزنم...بازم خوب بود که با بی عرضگی ای که به خرج داده بودم...سر شیشه ی شیر وبه جای اینکه تو دهنش بزارم

با واسطه ی لرزش دستام گوشه لبش ریخته بودم که بلافاصله با صدای جیغش دست کشیده بودم...وگرنه اگه سر شیر وداخل دهانش می زاشتم

کل دهانش تاول می زد

صدای دوباره امیر سام باز منو از فکر بیرون اورد

- راستی یه چیزه دیگه...باید بهت بگم

مکث کرد وباشک وتردید گفت :

- من باید ...

صدای در اتاق باعث میشه رو ازاوید بگیرم وبه در باز اتاق خیره شم...نگاه سرد وخسته ام با نگاه نگران مامان برخورد میکنه...اروم کنارم میشینه

- پریا میشه ما رو تنها بزاری

پریا با تکان سری از در خارج میشه...مامان که با چشماش رد رفتن و پریا رو گرفته...با اطمینان از خروجش شروع به صحبت میکنه

- داری چی کار میکنی دخترم

بغص به گلوم چنگ می زنه...دستای سرد مامان و با دستهام نوازش میکنم...اغوش باز شده ی عزیزم وبا جان دل پذیرا میشم...دلم تنگ شده بود

واسه گرمای اغوش مادرانه اش...دونه های اشک اروم اروم ازچشمام سرازیر میشن

صدای هق هقم و دردای ته دلم ...درهم می پیچید...بزرگ شده ...اره دردامم بزرگ شده بود...نیاز داشتم خالی شم...قرار نبود کسی ضربه

بخوره...فقط این دل من بود که خنک میشد...کی می فهمه دردم چیه؟


romangram.com | @romangram_com