#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_140

بازی گرفتن...حالا من داشتم بازی میدادم ...دلم نمی سوخت...حسی نداشتم که بخواد به دلسوزی منجر شه...گذشته جلوی چشمام رد

میشد...صحنه ها تکرا میشدن...پریسا ... بابام تحقیرای خودم به کنار...نگاهم خواهش شده بود واز مامان می خواست سکوت کنه...ناراضی بود...اما

سکوت کرد

می فهمید که درد دارم...دردی که تمام ذهنم منو به خودش در گیر کرد...بیش از این در ظرفیتم نبود می خواستم فکر کنم...تصمیم بگیرم...به قول

خودش طرح بریزم...بازم می ترسیدم نکنه خودخاهانه چیزی رو نابود کنم...ذهنم حال وفراموش کرده..خودرگیری داره بین اینده وگذشته...گذشته

شده بود یه فیلم سینمایی ...جمله ی هما رو دور تکرار توسرم می چرخید

حکمت خدا...خدا توی بازی سرنوشت کاری کرد که شایان مجبور شه اعتراف کنه...یادهما لبخندی به لبام میاره...پسرک دوست داشتنی شو بغل

میکنم...عجیبه که هنوزم خوابه...سعی دارم بیدارش کنم...اما محل نمیده...بی خیال بیدار کردنش...گونه شو می بوسم...صدای معترض خواب

الودش باعث میشه لبخند بزنم...اون موقع ها همیشه فکر می کردم...اوید چه شکلی میشه...یادمه چقدر واسم سخت بود که حتی بغلش کنم...یاد

اولین روزی که مجبور به مراقبت ازش شدم میفتم

- میگم پرین...می خوای چه کنی؟

- نمی دونم

- فعلا" واسم از اوید بگو چی شد که شد بچه ات

اهی می کشم و میگم :





<<مهوش خانم خیلی نگران به نظر میرسید...تو چشماش می خوندم...بهم اعتماد نداره...اما مجبور به رفتن بود...کلی سفارش داد وه چطور پوشاک

بچه عوض کنم ویا شیر خشک درست کنم...ومن بی توجه به حرفاش فقط با تکون سر تایید میکردم...بعد ازرفتنش یه نفس راحت کشیدم واقعا"

حوصله ام داشت سر میرفت...بابا یه کلام شیر خشک بهش میدم این همه توضیح نداره...ولی پوشاک عوض کردن...از فکرشم دچار حالت تهوع

میشدم...

باید به امیرسام می گفتم اینکار ازدست من ساخته نیست...صدای گریه بچه باعث میشه از فکر بیام بیرون موندم چی کار کنم که ساکت

شه...شیشه شیرش خالی بود باعجله به اشپزخونه رفتم واز اب سماور توی شیشه اش ریختم وبا یه پیمانه شیر خشک ...مهوش خانم گفت یه

پیمانه کافیه...شیشه رو به دهانش نزدیک کردم که با مکیدن اولیه بچه به گریه افتاد وجیغش بیشتربه هموا رفت دستپاچه شده بودم...مهوش خانم

گفت حواست باشه شیر نپره تو گلوش...با دستپاچگی بلندش کردم...گریه هاش قصد بند اومدن نداشت...منم گریه ام گرفته بود پا به پای هم گریه

می کردیم...من هق می زدم واون جیغ می کشید

- اینجا چه خبره؟ چرا گریه می کنید؟

romangram.com | @romangram_com