#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_138

- اما اونیکه من و بااتش کینه نفرت بزرگ کرد تو بودی مامان...یادته چقدر تو گوشم از نفرتات گفتی...از دلتنگی واسه برادرت گفتی...گفتی نمی

بخشیشون...گفتی از پرین متنفری...گفتی از مادرش متنفری...گفتی کاش میتونستی و قدرت انتقام داشتی...با هر واژه پر میکردی وجودمو از

بدی...تو قدرتشو نداشتی اما من که داشتم وقتی اشک می ریختی...من بغض میکردم ازبغضم کینه ونفرت می ساختم...وقتی شکوه می کردی تو

خودم می ریختم واز این ریختنا سلاح جنگ می ساختم...اونقدر ذهنم از انتقام پر شد وپر کردی که فراموش کردم خواسته ی اولیه ام چی بود...یادم

رفت من فقط قرار بود به همه بگم پرین ونمی خوام...اونقدر ذهنم درگیر انتقام شد واسه دل خنک کردن مادرم

که دوست صمیمی ام در جریان ماجرا قرار گرفت...بهروز که می گفت حق با مادرته...اگه انتقام نگیری بی غیرتی...اونقدر گفت وگفت که شد

معلمم...اون گفت ومن شاگردی کردم...اون طرح چید ومن اجرا کردم ...

قرار ما این بود که بهروز پرین وازار بده...اما اون صیغه ی لعنتی باعث شد جا بزنه...بهونه اورد که نمی تونه...میشد گفت ترسیده...اما باز طرح داد

گفت خودت اقدام کن

قرار ما این بود تو مدت حضور پرین تو خونه من گاهی به خونشون سر بزنم واسه همین بهروز پیشنهاد دادا پرین وببرم خونه شون...خونه ای که نزدیک

بود به این کوچه ومن راحت تونستم

چند بار رفت وامد کنم...رفتم خونه ی عمع و خودمو ظاهرا" بی خبر از پرین نشون دادم

نقشه ی بهروز رد خور نداشت اونقدر که کلی شاهد واسه بی خبریم از پرین جمع شد...به پگاه گفته بودم قراره بهروز پرین وازار بده...پگاه اولش

مخالف بود واین وراه مناسب نمی دونست...اما به مرور قانع شد...بهش گفتم فقط چند تا عکس بیشتر نیست...باور کرد یا خواست باورکنه...هنوزم

نمیدونم...فقط می دونم پگاهم حاضر بود واسه رسیدن به خواستش که من بودم هر کاری کنه

همه چیز درست بود جز بارداری بد موقع پرین...من با ریختن ابروش دل مادر م وخنک کرده بودم وهر بار که شادی مادرمو می دیدم بیشتر از کارم

رضایت داشتم...اما این بارداری اش باعث شد پگاه ناراحت شه ازم اون معتقد بود تجاوز درست نبوده ومن با مقصر جلوه دادن بهروز و متهم کردنش به

اینکه به من دروغ گفته دل پگاه وبه دست اوردم

خیالم راحت بود که بهروز وپگاه همدیگه رو نخواهند دید...واسه ام بچه ی پرین وخود پرین مهم نبود...همه چیز واسه من مادرم وپگاه بودن...

- چشمامو بستم رو حرمتا ودل سپردم به کینه ای که تو دلم هر لحظه رشد میکرد...ریشه ی این کینه رو فقط میشد با انتقام قطع کنی ومن اینکارو

کردم

صدای زوزه باد تو اتاق پیچیده...بازی باد با پنجره ی نیمه باز وسط پذیرایی تنها صدای حاضر در جمعه...به سمت پنجره میرم سوز هوا...شاید دلیلش

این پنجره ی باز باشه...پنجره رو می بندم ویه نگاه به پشت سرم میندازم کی این همه نگاه زوم حرکات من شده بود...چهره ی من چطور بود که

نگاهها فقط رنگ ترحم داشت...از ترحم بیزار بودم ... چیه حال من ترحم انگیز بود؟ شاید سکوتم عجیب بود... - مشکلی پیش اومده

کلام محکمم شد تلنگر بیداری اون جمع...صدای عصبی پدر بزرگ قبل از هر صدایی بلند میشه

- شایان...این حرفا که...میگی دروغه

romangram.com | @romangram_com