#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_137
ونگاه اخرم به مرد خودخواه رو به روم دوخته شد مردی که با دیدن نگاه گستاخ من انگار دوباره گر میگیره که فریاد می زنه
- من از هردوتون توضیح می خوام
- یادم قبلا"شما گفتید وشایان توضیح داد...الانم بهتره از خودش بپرسید
کوبش محکم عصاش بازمین باعث میشه نگاهم به مشکین و پایینه عصا دوخته شده...هنوز همون عصای تیره رنگ قدیمی رو داره..نگاه ازعصا میگیرم
وبه چهره اش میدوزم...از شدت خشم دندوناشو روی هم فشار میده وبا اخمی غلیظ رو ازم میگیره وبه شایان نگاه میکنه :
- تو توضیح بده پسر
لحن طلبکارانه...نگاه مستبد...حتی چروکای روی پوستش...درست مثل عصای دستش تغییری نداشته...سوی نگام با صدای محزون شایان تغییر پیدا
می کنه
- من حالم خوب نیست چرا درکم نمی کنید
- یکی بگه اینجا چه خبره این طبل رسوایی که برداشتین وتو شهر می کوبینش قصه اش چیه ا ...
سکوت میکنه...دربرابرنگاه خشمگین من زبانش لال میشه وصدا توگلوش خفه میشه...بدم میاد از این نگاه زندایی...ازاینکه بازم نگاهش نگاه به یه
مجرمه ... بدم میاد که بد نگاهم میکنه...با نگاه سرخم دونه دونه نگاههای منتظرو رد میکنم...به شایان که می رسم مکث میکنم...
- من نمی فهمم می خوای چیکار کنی؟ اما میدونم یه دردی داری...پس بگو وتمومش کن این بازی ویرانگرو
صدای اوج گرفتم ... لرز تنم...نمیدونم ازحاصل تلاشم واسه هر چه بلند تر شدن صدام و یا نه لرز تنم از اعصاب متشنج این روزامه
باز نگاهم گره خورد تونگاه شایان...یه لحظه گفتم شاید زندگیش با زنش قشنگ نیست...زنش...هنوز باورم نمیشه پگاه زنشه...اون موقع وقتی از
مامان شنیدهام دوستم حالا زن نامزد سابقم شده شوکه شدم...بدی حالمو ودرد وجودیمو کسی درک نمی کرد ومن شدم کوهی از خود خوریها
این نگاه مظلوم چیزی رو تغییر نمیداد...سرد بودم نسبت به ادمی که سرد کرد زندگیمو...
- کمکم کن...هرچی بگی می کنم...هر کاری بخوای انجام میدم...شده تو تک تک خونه های این شهر میرم
- نمی خواد تک تک خونه ها رو بری ... فعلا" تو روی این جماعت بایست وبگو از هرچی سرم اوردی
- میگم...همه چی از نخواستن شروع شد از یه اجبار ویه پیشنهاد...از بچه گی عاشق پگاه بودم دختری که باهاش بزرگ شدم و مادرم مدام از
خوبیاش می گفت...حس علاقه ی من وتحسین دیگران حاصلش شد یه دوست داشتن...یه دوست داشتن دو طرفه...
سال سوم دانشگاه بودم وپگاه تازه رفته بود دبیرستان که هردو پی به علاقه ی مشتر کمون بردیم...مشکل اون روزای ما پرین بود وخواسته ی
اقاحون...البته من مشکلی نداشتم پگاه بود که خیلی نگران به نظر می رسید...من اعتقاد داشتم راحت میشه تو روی اقا جون ایستاد و این قضیه به
اسونی تموم میشه...اما...
جهت نگاهشو عوض کرد اینبار زل زد تو چشمای زندایی
romangram.com | @romangram_com