#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_136

به دلیل حضورش فکر می کردم که گفت :

- اومدم کمکم کنی

سکوت کرده وباچشمانی متعجب منتظر ادامه ی حرفشم

- من کلی کار دارم ونمی تونم همه ی وقتمو روی بچه بزارم...تا حالا سه تا پرستارم استخدام کردم اما هربار متوجه شدم بچه رو با قرص خواب می

خونن...مهوش خانم میتونه نیمی از روزو ازش مراقبت کنه اما تمام روز واسش مشکله ... من واقعا" کم اوردم...هما ازم خواست واسه مراقبت ازبچه

اش از تو کمک بگیرم

دارم حرفاشو تجزیه وتحلیل می کنم...بچه...چرا اسم نداره؟

پرستار خوب پیدا نمیکنه...مگه میشه؟...اینا به من مربوط نیست...اما هما...یعنی می خواد من ازش مراقبت کنم...من که نمی تونم کمکش

کنم...اخه تجربه ای از بچه داری ندارم...حتی نمیتونم یه بچه رو درست بغل کنم حتما" داره شوخی میکنه...یه نگاه به چشمای غمگین وکم سوش

میکنم...منتظر بهم خیره شده...دهان باز می کنم که بگم نمیتونم اما صدای گریه ی کودکی مانع حرفام میشه...صدایی که از سمت ماشین امیرسام

شنیده می شد...چشمامو به همون سمت چرخوندم مهوش خانم توی ماشین نشسته بود...متوجه نگاهم که شد ازماشین پیاده شد وبه سمت ما

اومد...باهاش روبوسی کردم ودر جواب احوالپرسیش تشکر کردم...صداشو شنیده ام که می گفت :

- دخترم من چند روز نیستم...تواین چند روزاز این طفلک مراقبت کن...قول میدم زود برگردم

- به خدا خواستم از ترلان کمک بگیرم اما متاسفانه حالش خوب نبود ونتونست

به امیرسام نگاه کردم وبا نگرانی پرسیدم :

- مگه اتفاقی واسش افتاده

- اتفاق که نه...بگذریم

اون موقع ندونستم معنی این بگذریم دعواها وقهرای ترلان بود که قراربود یه بخش مهم از زندگی مشترکشون بشه...

- چی شد دخترم

فکر میکنم واسه چند روز ... چرا فکر کردم منظور امیرسام یه مراقبت همیشگیه...اخه خودش گفت مهوش خانم همیشه وقتش ازاد نیست...گفت به

پرستار اعتماد نداره

- دنبال کارای شناسنامه واقامت بچه ی همام...جور شه از ایران میریم...فقط یه مدت کوتاه

انگار متوجه حرفا نمیشدم...مهوش خانم حرفش چیزه دیگه ای بود وامیرسام چیز دیگه ای...گیج بودم وداشتم گیج تر میشدم

باز صدای فریاد که نه نعره های اقاجون بود که شنیده می شد...به سرعت به سمت پذیرایی حرکت کردم...نگاهم داشت تو نگاه ادمایی که بعد از

مدتها می دیدمشون گم میشد...زندایی منیر که با کینه بهم زل زده بود...دایی که حس بی تفاوتیش حالمو بهم میزد...وشایان که شده بود مهمون

شماره یک ذهن این روزای من وهمچنان چهره اش مغموم و گرفته به نظر می رسید...

romangram.com | @romangram_com