#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_135


بلاخره امیرسامم اومد...ظاهرا "کارای تصفیه حسابشو انجام داده بود که گفت بریم

امیرسام ومحمد جلوی ماشین نشسته بودن وبچه روبه من داده ان...بهتر بگم محمد بچه روبهم داد...انگار می خواست به زور مهراین بچه رو تو دلم

جا بده...اما حس من به این بچه فقط حس یه ادم به بچه ی دوستش

بود...یه نگاه دیگه بهش انداختم...شبیه کی بود؟...قرمزی بیش از حد پوستش اجازه ی قضاوت نمیداد...ارزو می کردم زودتر به خوابگاه برسم...ای

کاش دعوت محمد و واسه رسوندنم رد می کردم...اگه می دونستم قراره این بچه رو...اخی من چقدر بد بودم مادر همین بچه این همه در حق من

لطف داشت اما من ...

درسته بهش قول دادم...تا جاییکه بتونم به بچه اش سر میزنم...اما نمیتونم زندگی خودمو وقف این بچه کنم...امیرسام چی؟ یه نگاه بهش میکنم

چشماشو بسته وبه صندلی تکیه داده...انگار اونم تمایل چندانی به این بچه نداره...

وفتی ازماشین پیاده شدم بچه رو دادم به امیرسام از لمس و برخورد دستامون بهم غافلگیر شدم ودستمو کشیدم عقب...دقت امیرسام نبود بچه به

زمین میفتاد...از شدت ترس واز فکر اینکه ممکن سر بچه بلایی میومد قلبم تند تند میزد>>





صدای زنگ گوشیم باعث میشه رو گوشی یه جورایی شیرجه بزنم با دیدن اسم نوید بلافاصله گوشی رو جواب میدم

بعد از خداحافظی ازش به این فکرمیکنم..ایا هنوزم به ترلان فکر میکنه...به خاطر دارم اوایل جداییشون تمتم ذهن وفکرش درگیر ترلان بود

اولین بار که شنیدم دعداشون شده اززبان امیرسام بود

- کی بود؟

نوید

- نوید کیه؟

باهاش اشنا میشی

- پس زود تر تعریف کن که زودتر اشنا شم

<< توی خوابگاه نشسته بودم وداشتم ظاهرا"درسامو مرور میکردم...اما واقعیت این بود که روتنها چیزی که تمرکز نداشتم درس بود...بچه ها که بهم

خبر دادن دم در کارم دارن متعجب شدم...اینکه کسی با من کار داشته باشه عجیب ترین اتفاق دنیا بود

وازاون عجیب تر ادمی بود که باهام کار داشت.باچشمای متعجبم به امیرسام نگاه کردم ودر جواب سلام ارومش ...سلامی ارومتر کردم ... نگاهش

پایین بود وبیشتر موهاش بود که جلب توجه میکرد...موهای که حالا دیگه اون رنگ مشکی گذشته رو نداشت وبیشتر سفیدی رنگش توجه ها رو جلب

میکرد...هنوزنگاهم به موهاش بود که سروشو بالا اورد ونگاه خیرمو غافلگیر کرد ...


romangram.com | @romangram_com