#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_134

- خانم احمدی ...

- بله

- اجازه بدید می رسونمتون

- نه ممنون مزاحم شما نمیشم

- مزاحمت چیه باعث افتخاره

- من عجله دارم...باید زودتر برم

- باشه الان میریم

- محمد فراموش کردی قراربود باهام بیای که بریم بیمارستان

- وای امیرسام کلا"فراموش کردم

کنجکاو شدم که بفهمم درموردچی حرف میزنن

- بیمارستان واسه چی؟

- بچه ی هما حالش خوب شده دیگه می تونه بیاد خونه

وقتی محمداین توضیح وداد زیرچشمی به امیرسام نگاه کردم...غم نگاهش انکارنشدنی بود...پزشکای بیمارستان به خاطر حال وخیم هما مجبور

شدن بچه شو زودتر از موعد به دنیا بیارن واسه همین پسرهما این چند روزوتوی دستگاه زندگی کرده بود

امتحانم مشکل اما یادقولم به هما میفتم فقط می رم وبچه شو میبینم...خیلی ام زود برمیگردم

پرستار مستقیم بچه رو داد دستم اونقدر ترسیده بودم که نمی دونستم چی کار کنم...با گنگی به اطرافم خیره شدم...محمد که حواسش بهم بود

اومد وبچه رو ازم گرفت...

- می ترسی؟

- ازچی؟

- احساس کردم میترسیدی بچه روبغل کنی

- خب میترسم ازدستم بیفته

خنده ی ارومی کرد وگفت :

- این چه حرفیه...حالاچرا بهش نگاه نمیکنی؟

- خب...راستش...

سکوت کردم موندم که چی بگم...اینکه من نسبت به این بچه حس خاصی ندارم...به صورتش نگاه کردم...صورت ریز وقرمزش هیچ جذابیتی برام

نداشت

romangram.com | @romangram_com