#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_133
- بعد این همه سال...فکر نمی کنی یکم دیره
- خودم میدونم کی باید بیام خونه ی خودم
- تو دختر گستاخی هستی
- شما ام ادم خود خواهی هستید
- دختر احترام بزرگترتو نگه دار
نگاهی به مامان میتدازم...درحالیکه سری ازتاسف تکون میده این جمله رو به زبان میاره...اما من که هیچی جلوی چشمام نیست باعصبانیت زل
میزنم تو چشمایاقاجون ومیگم :
- من ازهمچین بزرگتری متنفرم
اقا جون با نفرت توچشمام خیره میشه ومیگه :
- الان میرم سراغ شایان...این ابروریزی رو تموم می کنم
وباعصبانیت ازدرخارج میشه...صدای کوبیده شدن درروی هم باعث میشه یکه بخورم...صدای لرزون مامان ومیشنوم که میگه :
- جریان چیه؟
حوصله ی بحث ندارم بایه معذرت خواهی به اتاقم میرم
خداروشکربااین همه سروصدا اویدهمچنان خوابه...کنارتخت میشینم ...با موهای اویدبازی میکنم...دستموپس میزنه وبه خوابش ادامه میده
صدای پریا باعث میشه دست از موهای اوید بردارم...دیگه میدونم چه در خواستی ازم داره
<< مراسم هفت هما به پایان رسیده بود ومن عجله داشتم که زودترخودم وبه خوابگاه برسونم ...امیرسام ومحمدتوی حیاط خونه داشتن باهم
صحبت می کردن به سمتشون رفتم
هردو بادیدنم ازجاشون بلندشدن ... سلامشونوجواب دادم
- بازم تسلیت میگم...
- ممنون
- دوست نداشتم تواین شرایط برم...اما امتحاناتم شروع شده ومجبورم زودتربرم
- زحمت کشیدید
دیگه حرفی برای گفتن نبودخداحافظی کردم...وخواستم به سمت در حرکت کنم که صدای محمد مانع حرکتم شد
romangram.com | @romangram_com