#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_132

- دیدی که داره انجام میوه

- وای برو نزار ابرومون میره

با تعجب به پریا نگاه میکنم

- ابرومون قبلا"رفت به وسیله ی این اقا...حالام پیاده شو تامعرکه نگرفته ومردم جمع نشدن دربریم

- پرین داری چی کارمیکنی ؟ من که نمی فهمم!

- به جاش خودم خوب می فهمیدم

اینو میگم وسریع از ماشین پیاده میشم...واقعا"خودم خوب می فهمیدم؟ جوابم به این سوال ...نه...بود...وقتی هدفت عوض شه تصمیماتت عجولانه

میشه

فکر کنم به اندازه کافی از اون محل دور شده بودیم اما بازن صدای شایان که داشت بافریاد ازمردم می خواست جمع شن شنیده میشد ... بی توجه

به شایان وکارش به خونه میرم...شهرمو میشناسم ادما شو میشناسم ...تا چنددقیقه دیگه کل حوادث وجزییات کارشایان توخونمون بود...پس لزومی

واسه تماشای این بازی نمی بینم

باپریا می ریم به اتاقمون...هنوزیک ساعت ازحضور شایان تومیدان نگذشته که فریاد عصبی اقاجون ومی شنوم...داد میزنه ومیگه :

- بیاین ببینم جریان این مسخره بازیا چیه؟ تو این شهرابرو واسم نمونده...نمی تونم دیگه سربلند کنم

پریا میگه :

- بهتره همین جا باشیم

- نه مگه کاری کردیم که بخوایم خودمونوحبس کنیم ...بیا بریم پایین وتوچشمای این پیرمردمغرور نگاه کنیم ... ببینم حالش چیه وقتی تاوان

خودخواهیاشو به چشم می بینه.

اقاجون باهمون ابهت همیشگی وسط پذیرایی استاده .عصای تیره رنگ توی دستش هنوزم یاداورادم خود خواه گذشته هاس...صدای بحثش با مامان

به وضوح شنیده میشه...پرواضح که اتیش کلامش چقدرتنده ... با اعتمادبه نفس میرم و روبه روش می ایستم...نگاه خشمگینش...عکس چشمام

میشن وداد اخرش توگلوش خفه میشه...باعصبانیت زل می زنه تو چشمام و میگه :

- دلیل این مسخره بازیا چیه

یه لحظه ازدادش می ترسم وبه خودم می لرزم...اما سعی میکنم خودم وزود جمع کنم وبا بی خیالی میگم :

- سلام اقا جون...رسیدنم بخیر

فکش می لرزه ودندوناش از فرط خشم روهم ساییده میشن وباصدای غرانش میگه :

- تازه داشتیم به تاوان گذشته ی تو سربلند می کردیم ...چرا برگشتی؟

- اومدم خونه ام

romangram.com | @romangram_com