#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_131
- من برادرشم
- متاسفم...ما تلاش خودمونو کردیم...اماایشون دوام نیاوردن
همین...راحت وخونسردگفت ورفت...بی اینکه بفهمه حال همراه بیمارش چی میشه...کاش ورودممنوع روتوی قلبشون می زاشتن که یادبگیرن بی
عاطفگی ممنوع...یادبگیرن خبر مرگ یه عزیز...داغ دل یه عزیزساده نیست
چشمای به اشک نشستموبه سمت امیرسام چرخوندم...می خواستم حال این لحظه شوببینم...حس کردم این مردتویه لحظه شکست...پاهاش می
لرزیدن وسست شدن...اونقدرسست که روزمین زانو زد...من اشک مرداروتوفراغ عزیزاشون دیده بودم...اماضجه یه مردغیرقابل باور...دیدم که امیرسام
باچشمای به خون نشسته واشکی چطورضجه میزدوخدا خدا می کرد...اونقدرضجه هاش عمیق وازته دل بودکه کل افرادحاضرتواون مکان فقط
درسکوت نگاه می کرد...کی میتونست حال اون لحظه ی امیرسام وبفهمه؟
نگاهم افتاد به قاب عکس کوبیده شده به دیوار سالن...عکسی که به معنی رعایت سکوت بود ... .این عکس پشت دراتاق عملی که شایدجسم سرد
وبی جان یه عزیزازش بیرون بیاد بی معنی ترین عکس دنیاس
این همه خیال نفسای سنگینمو اروم ترکرده بود...هق هق بند اومده ام باعث شد دستی به صورتم بکشم.. ، گریه هام خشک شده بود ...
انگاراشکام شرمنده ی باریدن بودن دربرابراشکها ی یه مردداغ دیده >>
ازفکرگذشته میام بیرون...سرعت ماشین داره کمترمیشه ... باورنمیشه توماشین شایان نشسته ام...بهش نگاه می کنم می خوام ببینم اون توچه
حالیه...به خودم می لرزم...وقتی نگام سرمی خوره توچشمای غمگین شایان واشکای سرخورده روگونه هاش
ماشین بایه نیش ترمزتوقف میکنه...نگاه میکنم که ببینم کجاییم ...میدون اشنای بسطام ...شایان پیاده میشه ومیره وسط میدون دارم باتعجب بهش
نگاه میکنم
پریا بالحن متعجب وترسیده ای میگه :
- می خوادچی کارکنه؟
- نمیدونم شاید می خواد به قرارمون عمل کنه
- قرار؟!
- اره دیگه همین که گفتم برو وسط میدون شهروداد بزن
- فکرکنم دیوونه شده...یعنی واقعا"اینکارو میکنه
نیش خندی زدو گفتم :
romangram.com | @romangram_com