#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_130

- اره هرچی بگی وبخوای انجام میدم

لبخندشیطونی به لبم میاد...یعنی حاصره هرچی منبخوام انجام بده

- برومیدون بسطام وسط میدون اونقدردادبزن که کل بسطام جمع شن وبعدبگوبه همه چی سرم اوردی

مات فقط نگام میکرد...انگارشنیده هاشوباورنمی کرد...اماظاهرا"کارش گیره که بعدازمکثی کوتاه میگه :

- باشه قبوله

به سمت درخروجی میریم که شایان خودشوبهمون می رسونه

- صبرکنیدمی رسونمتون

پریادستمومیکشه ومیگه ولش کن بیابریم...بهش لبخندی میزنم ومیگم :

بیاباهاش بریم

- اون داره بچه توازت میگیره ، چطورمیتونی انقدرخونسردباشیشایان ازمادورشده وصدامون ونمیشنوه

... باخیال راحت میگم :

- بهم اعتمادکن ...اون هیچ کاری تمیتونه انجام بده...هیچ کس به اندازه ی من ازشایان متنفرنیست...امابایدازکارش سردربیارم

نفرت توی کلامم پریارورام میکنه

دست پریارومی کشم وبه سمت ماشین شایان حرکت میکنیم...هردوعقب ماشین میشینیم وسعی داریم وجودش ونادیده بگیریم...پریا

گوشیشودرمیاره وخودشوسرگرم بازی کرده...منم سرموبه پشت صندلی تکیه می دم وچشماموروی هم میزارم

فکرم میره به گذشته...باید به پریا از هویت واقعی اوید بگم اما الان جاش نیست...نمی خوام شایان شک کنه...دلم هوای گذشته رو داره...واسه اروم

شدن با خودم مرورش میکنم میشه بعد واسه پریا ام بگم

حال بدهما...انتظار کشنده ی پشت در اتاق عمل...نفسم نفس سنگین شدم...وصفم ازاون روزای دلمرده چیه؟

اشک چشمام که انگارقصدبنداومدن نداشت...یه نگاه زیرچشمی به امیرسام انداختم...خونسرد روی یکی ازصندلی های سالن انتظار نشسته

بود...چه خوبه که می تونست این همه اروم باشه...نگاه ازش گرفتم وبه دربسته ی اتاق عمل دوختم...نگام سرخورد رد رو ارم ورود ممنوع اتاق

عمل...دلم لرزید...کی این ارم ومناسب درورودی اتاق عمل دونسته

قرمزی ارم بوی خون میداد...خط راست وسطش یاداور ایست قلب بیمار بود...این علامت واسه من فقط یادراوریه کلمه بود

مرگ...مرگ...مرگ...

بابازشدن دراتاق عمل نگاه ازاون علامت تلخ گرفتموچشم به زنی که از ورودممنوع خارج میشد دوختم...صدای بلندزن توی سالن پیچیدواکوداد

- همراه هما ستوده

امیرسام ازجابلندشدوبه سمت پرستاررفت

romangram.com | @romangram_com