#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_127
<< روزای سختی بود...روزایی که نمیتونم طعم تلخ بودورنگش سیاهی...ادمی که همیشه شادوسرحال دیده بودمش ...داشت زره زره اب
میشد...این چاقی لعنتی کاردستش داده بودوانگارسخت میشدواسش کاری کرد...سعی میکردم کنارهماباشم اماکارودرس اجازه نمیدادهمه ی
وقتموتوی بیمارستان بگذرونم...اماشب وروزامیرسام خلاصه شده بودتوهمون بیمارستان...تازه معنی حرفاشومی فهمیدم...اون بیشترازهرکسی
میتونست کنارهماوبرای هماباشه...روزسوم مهرنوشم اومدوخداحافظی کردکه بایدبرگرده المان...ظاهرا"محل زندگی اش المان بود
حس کردم حضوربی موقع ورفتن بی موقع ترش امیرسام وازهمیشه داغون ترکرد
توی اتاق کنارهمانشسته بودم ونگام بین صورت رنگ پریده ی هماوامیرسامی که دورترازماروی یه صندلی نشسته بودودرحالیکه بادودستش
صورتشوپوشونده وظاهرا"به زمین
کرم رنگ کف اتاق چشم دوخته درگردش بود
صدای درباعث شدچشم ازامیرسام برداشته وبه دربدوزم...بادیدن محمدومادرش بلافاصله ازجابلندشدم صدای سلام واحوالپرسی ماباعث
شدامیرسام سربلندکنه...انتظارداشتم اشک یانشونه ای ازگریه توچشماش ببینم امافقط غم بود...محمدبلافاصله به سمتش رفت ودستاشوروی
شونه اش قراردادوشروع به صحبت باهاش کرد
مادرمحمدم بازشروع کردبه سوال پرسیدن ازمن
بیدارشدن هماطول کشیدومادرمحمدکه ظاهرا" کارداشت بامعذرت خواهی ازامیرسام قصدرفتن کرد...موقع خداحافظی روبه من گفت :
- کاری بامن نداری عروس گلم
خوشم نیومدازواژه ای که به کاربرده بود...باتعجب وخشم به محمدنگاه کردم انگاراونم ازابن حرف مادرش تعجب کرده بود...سعی کردم لحنم واروم کنم
والبته مودبانه
- معذرت می خوام خانم توکلی اما من باشما..یعنی من هنوزجوابی...ندادم
انگارمنظورمومتوجه شده بودکه گفت :
- متوجه شدم فقط خواستم باهات راحت ترباشم
لحن کلامش دلخورشده بودباهمون لحن گفت محمبدبهتره زودتربریم .زیرزیرکی نگاهی به امیرسام انداختم تاعکس العملشوببینم که متوجه شدم داره
بااشاره بامحمدحرف می زنه...حدس زدم ممکن درموردمن باشه ... وباخروج مادرمحمدازدرامیرسام ومحمدم بلافاصله پشت سراون خارج شدن
نگام به دربسته ی اتاق بودکه صدای هماباعث شدبلافاصله به سمتش برم
- جانم هماجان
- یه چیزی تایادم نرفته بگم
صداش هنوزم اروم بودامادیگه خبری ازاون سرفه های خشک نبود
romangram.com | @romangram_com