#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_126

سکوت کردم...می دونستم جزمامان کسی ازهویت اویدخبرنداره

- پرین حواست بامنه نمی خوای بگی می خوای چیکارکنی؟

- خودمم نمیدونم...فعلا"فقط می خوام علت کارشایان وبدونم...عجیب اون موقع یکی ازوکیلای دادگاه بهمون گفت اگه بتونیم شایان ومحکوم کنیم اون

حتی بایدزندان بره...یعنی اون داره به قیمت زندانی شدن خودش می خوادثابت کنه اویدپسرشه

- یعنی راه دیگه ای نبودواسه اثبات ادعاش

- چراامااین سریعترین راهه...همون طورکه گفتم اون ظاهرا"عجله داره

- می خوای چی کارکنی

- کاری میکنم دادگاه کندپیش بره

- نرومثل خودش که نمی رفت

- اتفاقا"میرم برعکس خودش من راه حلشوبلدم

- چی کارمیکنی؟

- الان واسه توضیح دیره...می خوام تا11شاهرودباشم

- من که نمی فهمم تومی خوای چی کارکنی؟! ولی باهات میام

- نه خودم میرم

امااصرارپریاباعث شدتسلیم شم واونم همراه خودم ببرم...ازاتاق که می زنیم بیرون چشممون به شیرین میفته که بانگاهش به اتاق زل زده.بادیدنمون

لبخندخشکی میزنه ومیگه :

- جایی مخواین برین

- اره ، میریم شاهرود

نفس اسوده شوبیرون میفرسته ولبخندی عمیق به لب میاره...حرکاتش وبه رومون نمیاریم...وباخداحافظی ازش جدامی شیم...دم درمامانومیبینیم

که نونای تازه دستش نشون میده رفته نونوایی ... اویدوبهش می سپرم ودربرابراصرارش واسه رفتن مابه شاهرودبااطمینان به اینکه چیزخاصی نیست

میگیم میایم توضیح میدیم

یه تاکسی به مقصدشاهرودمی گیریم وسوارمیشیم...دارم باخودم حساب می کنم چی کارکنم که شایان بیشتراذیت شه

- تا می رسیم کمی از خودت بگو

فکر بدی نیست...تمام اونچه که روز قبل با خودم مرور کرده بودم وهمین طور یه سری جریانات و شروع به تعریف میکنم





romangram.com | @romangram_com