#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_124

- برات که ازهماوشخسیتش گفتم

- لابداین پرین...همون که به اسم کوچیک صداش میزنی...لابدخیلی باهاش صمیمی هستی

- باباتوکه اخلاق منومیدونی...منم که ازاون روزبهت قول دادم کسی روبه اسم کوچیک صدانکنم

- الان تواین خونه بااین خانم چی کارمیکردین

- بابامهرنوش جان مهوش خانم توخونه اس...گفتم که حال هماخراب بوداومدیم وسایلشوببیرم





- مگه هماکجاس

- بیمارستان

- پس من وببرپیشش

امیرسام باتکان سری موافقت کرد...توی ماشین سعی داشتم بی توجه به حرفای اون دو ونسبت احتمالیشون فقط اطراف ودیدبزنم...درواقع یه

جوربازی بانگاه

بامتوقف شدن ماشین جلوی درب بیمارستان بی فوت وقت ازاون محیط ازاردهنده درواقع فرارکردم وراهی اتاق هماشدم

چادروسجاده روبه همادادم...بادستهایی لرزان سجاده روبازکردوقران کوچیکی بیرون اورد...وروبه روم قراردادوباهمون صدای خشک و

پرازسرفه گفت :

- زندگی توبکن وامادورادورهوای پسرموداشته باش...اگه میتونی به همین قران قسم بخورتنهاش نمیزاری...مثل یه فامیل نزدیک...اصلا"توخاله بچه ام

باش...خورخواهانه نمیگم فقط تا وقتی تونستی کنارش بمون

حالش اونقدرزاروترحم انگیزبودکه بی توجه به عاقبت کارم قبول کردم >>





صدای زنگ گوشی ام باعث میشه ازخواب بیدارشم...بشب وتوامامزاده خوابیدم...البته قبلش به مامانینازنگ زده بودم اجازه گرفتم...بادیدن شماره ی

پریابلافاصله جواب میدم

- الوپرین کی میای؟

- الان میام.اویداذیت میکنه

- نه

می دونستم اویداهل غریبگی کردن نیست...اخه ازبچگی مهدکودک رفته وتجربه ی زندگی باادمای مختلف وداره...پس می پرسم

romangram.com | @romangram_com