#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_123
سرجام ایستادموگردن به عقب کج کردم...و منتظرموندم تاامیرسام نزدیکم برسه
- اجازه بدید...همراهتون بیام
- - خودم میرم
- ولی هماخواست باهاتون بیاد
یه لحطه فکرکردم شعورخودش رسیده اما...
- خودم راه خودموبلدم
اونقدرمحکم گفتم که تعجب توچشمای امیرسام به وضوح دیدم...اماخودشوسریع جمع کردوگفت :
- الان وقت لجبازی نیست...بریم که زودبرگردیم
بی حرف سوارماشینش شدم تاخودخونه هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد...امیرسام ماشینوروبه روی خونه متوقف کردوبلافاصله ازاون پیاده شدم
وزنگ دروبه صدادراوردن
مهوش خانم باشنیدن صدام بلافاصله دروبازکرد...بعدازسلام واحوالپرسی مختصری که بامهوش خانم انجام دادم بلافاصله به سمت اتاق هماحرکت
کردم وازکمدش جانمازوچادرشوبرداشتم وباخداحافظی سرسری به سمت درحیاط حرکت کردم...هنوزپاموازدرحیاط بیروننزاشته بودم که صدای زن
جوانی منومتوجه خودشکرد
- خانم میشه بپرسم شمابااین خونه چه نسبتی دارید
باتعجب بهش خیره شده ام.این کی بود؟منظورش چی بود؟
- چیه زل زدی بهم؟نکنه لالی؟
لال شده بودم.زبانم تودهانم نمی چرخید.
صدای امیرسام بودکه باعث شدبه خودم بیام
- مهرنوش اینجاچی کارمیکنی؟
- انتظارنداشتی نه؟
- انتظارچی رو؟
- که دستت واسم روشه؟که خواهرت مریضه!یاداری عشق بازی میکنی
مهرنوش اسمش کامل توذهنم بود.کسی که اسمش روصفحه ی موبایل امیرسام نقش بسته بود.بازم صدای امیرسام ومی شنیدم که می گفت :
- همیشه گفتم ومی گم ذهنت مسمومِ.میگی نه.این خانم دوست هماس
- هم سن به نظرنمیان
romangram.com | @romangram_com