#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_122

- من منظوری...نداشتم

- اتفاقا"خوبم داشتی...اینوبدون هیچ کی مثل من عاشق همانیست...دوروزاومدی ادعای دوست داشتن میکنی.من چی بگم که مدتهاست دارم

باهاش زندگی میکنم

غم حرفاش باعث شدازگفته ی خودم پشیمون شم ...بیچاره اونم تقصیری نداشت...اونم که نمیتونست کارشورهاکنه...امایادمه مدعی بودبه خوبی

میتونه ازش مراقبت کنه...الان وقتش نبودامایه روزبی احترامی اون روزوجبران می کردم

خواست دوباره حرفی بزنه که گوشی همراهش زنگ خورد

- سلام ، نه خوبم

- ...

- چی بگم...بازم حال همابدشده

- ...

- نه الان بیمارستانم

اونقدرازم دورشده بودکه دیگه صداشونمی شنیدم

بااومدن همابه بخش اجازه ی ملاقات صادرشد...باگامهایی لرزان به سمت اتاقش حرکت کردم.دروبازکردم نگام تونگاه خسته وبی رمغش گره

خورد...چهره ی رنگ پریده اش اثری ازشادابی گذشته رونداشت...حرف زدن واسش سخت بوداماتلاش داشت حرف بزنه

- یه ...کاری...واسم...میکنی...؟

نانداشت...به سختی حرف میزدوبین کلمات شدیدسرفه میزد...حالم ازحالش گرفت...مردمک چشمام توی اب اشکام شناوربود..پلک نزدم تااجازه ندم

محوطه اشکام گسترش پیداکنه وبه حریم گونه هام تجاوزکنه...من اومدم واسه دلداری ادم روبه روم...پس بابوسه ای اروم روی دست ازادش

دستشوتوی دست گرفتم وبااندک فشاری گفتم :

- چی کارکنم؟

- بروسجاده وچادرنمازموبرام بیار

صدای گرفته...سرفه های خشک...چرااینجوری بود...اونقدرترحم انگیزجلوه میدادکه بی هیچ توضیحی گفتم باشه

- الان ...برو...

دوست نداشتم تنهاش بزارم.امادلم نیومدبیش ازاین چشم انتظارباشه پس باخداحافظی ارومی ازاتاق زدم بیرون وخودموبه محوطه ی بیمارستان

رسوندم

هنوزچندقدمی ازمحوطه دورنشده بودم که صدای امیرسام وشنیدم

- پرین خانم...پرین خانم

romangram.com | @romangram_com