#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_121
- الان ایشون میرن وودرموردوضعیتش واسمون میگن
هرسه نفرنگاهمون به دربسته بخش بودکه بلاخردربسته بازشدوقامت پرستارمشخص...باعجله به سمتش رفتیم...امیرسام باصدایی مصطرب
ازپرستارپرسی :
- چی شد؟
- جای نگرانی نیست.تاچندساعت دیگه میتونیداونوببینید
نفس پرصدای امیرسام باعث شدمهوش خانم واکنش نشون بده
- پسرم خودتونگران نکن به زودی حالش خوبه خوب میشه...همه چیزمثل قبل میشه
- ممنون مهوش خانم شمام بهتره دیگه برید...خونه باشیدبهتره
- نمیشه اخه پسرم تواین شرایط تنهات بزارم
- گفتم که خونه باشیدواسه منم بهتره
- چی بگم.پس من میرم خونه.فقط کاری بودوچیزی ونیازداشتین خبرم کن
- حتما"مهوش خانم.ممنون ازلطفتون
- خواهش میکنم.این حرفاچیه...پرین جان مادرتوبامن کاری نداری
- نه مهوش خانم...مراقب خودتون باشید
- ممنون عزیزم پس بااجازه تون من میرم...
به خداحافظش پاسخ دادم...داشتم رفتنشونگاه میکردم...نگاهم باگامهای مهوش خانم به سمت انتهای سالن همقدم شده بود...که صدای امیرسام
باعث نگاموبه سمتی که ایستاده بچرخونم
- شمام بهتره برید
یه لحظه به شنوایی ام شک کردم لحن رسمی شوبه خاطرندارم...اماانگارلحنش واقعا"به این شکل تغییرکرده
- نه من هستم
- شمام کاردارید...نمی خوام مزاحمتون شم
- من میتونم ازکارم به خاطرکسی که دوسش دارم بگذرم
باکنایه گفتم ومطمئنا" اونم اونقدرعاقل بودکه کنایه ی من ومتوجه بشه...چون چشماش عصبی شدوگفت :
منظورتوواضح بگو
انگارازنگاش ترسیدم وگفتم :
romangram.com | @romangram_com