#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_120

- الوپرین خانم...مهوشم می شناسید

حدس زدم مهوش خانم باشه که توی خونه ی هماایناکارمی کرد...صدای مشوشش به خوبی محسوس بود.بانگرانیپرسیدم :

- سلام مهوش خانم اتفاقی افتاده؟

- چی بگم دخترم...حال هماخانم کمی بدبودفکرکنم موقع زایمانش باشه.میتونیدبیاین پیشش

- البته فقط بایدبیام کجا

بلافاصله ادرس ویادداشت کردم وبایه تاکسی خودم وبه بیمارستان رسوندم.به بخش موردنظررفتم وچشم موتوی سالن چرخوندم که چهره ی اشنایی

ببینم...نگاهم سرخوردرونگاه نگران مهوش خانم...باعجله خودموبهش رسوندم -

- سلام مهوش خانم

همزمان که صدای سلامشومی شنیدم نگام افتادبه دونه های تسبیح دستش که ونه دونه جابه جامیکرد ، نگرانترشدم وگفتم :

- چی شده مهوش خانم

- حال هماجان بدشداوردمش دکتر

- چرااخه؟

- چی بگم دخترم نمیدونم

- امیرسام کجاست؟

- من اینجام به سمت صدابه پشت سرم چرخیدموروبه روم امیرسامی رودیدم که اشفته به نظرمی رسیدوباهمون صدای مضطرب ازم پرسید

- چی شده؟

- شماقراربودازش مراقبت کنیدازمن می پرسی؟

باچینی که برپیشانی انداخت نگاشوازمن گرفت وروبه سوی مهوش خانم پرسید :

- چی شده مهوش خانم

- چی بگم پسرم...یه دفعه اومدوگفت تنگی نفس داره ، منم سریع به درخواست خودش زنگ زدم اورژانس

- الان حالش چطوره

- ازوقتی اومدیم خبری ازش ندارم

امیرسام باعجله به سمت پذیرش رفت وداشت بایکی ازپرستارای اونجاصحبت میکرد ، نفهمیدم چی بینشون گفته شدفقط دیدم پرستاربه اتفاق

امیرسام نزدیک بخش مرافبتهای ویژه شدن.

مهوش خانم بلافاصله ازش پرسید؟

- چی شدپسرم

romangram.com | @romangram_com