#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_118

- چرا...چرابهش به عنوان یه فرصت ازدواج نگاه نمی کنی

- تصمیم دارم هرگزبه ازدواج فکرنکنم

- تصمیم خوبی نیست...که چی بشه؟

- نمیدونم امااینجوری راحت ترم

- ببین الان محمدوخانواده اش هردوتوروتاییدکردن ، ازطرفی محمدم قبلا"ازدواج کرده...این بهترین موقعیت

- اره موقعیت خوبیه...امانه باشرایط من...

- من که شرایطتو می دونم عزیزم...میگم به خودت فرصت بده -

- اگه تحقیرشم

- می خوای من باهاش حرف بزنم

- اونجوی میتونم سرکارم بمونم .می تونم توروش نگاه کنم؟؟؟

یه کاریش میکنم...بهم فرصت بده

- نمیدونم...اخه خودمحمدم راستش...برام...مهم نیست

- محمدپسرخوبیه...یکم به شرایطت فکرکن...ناراحت نشوامانبایدخیلی به ازدواج باعشق وعلاقه فکرکنی...نمی خوام توهین کنم امادوست دارم

دیدتوبه زندگی منطقی باشه

- روحیه امم خیلی بده

- واسه اینه که میگم بزاربامحمدحرف بزنم...بزارببینم اون همه جوره هواتوداره...یا

- ولی من به همون نه راضی ترم

- اجازه بده باهاش حرف بزنم.اگه دیدم محمدمنایب تونیست خودم محترمانه جوابش میکنم...البته توام بایددلایل جدایی محمدوزنشوبدونی...این

خیلی مهم

- چی بگم؟راستش به این فکرنکره بودم...حالاچراجداشدن؟

صبح که ازخونه میزنیم بیرون...یه حالی ام ..مثل دلشوره...ازپریاخواستم همراهیم نکنه...حسم میگه امروزبازم شایان ومی بینم ..می خوام تمومش

کنم ...می خوام پایان قصه خودم وشاهین وبنویسم...هنوزچندقدم ازخونه دورنشدم که می بینمش...درست روبه روم قرارگرفته چشم توچشم...نگاه

می کنم ...چقدرتغییرکرده...انگاراین ادمی که الان روبه روی من قرارگرفته اون ادمی نیست که حتی دیروزوپریروزبود

موهای اشفته...لبهایی سفیدوخشک که حتی اثارترک خوردگی روش تاحدی نمایانه...چشمای گودافتاده...که حلقه ی سیاهش توذوق میزد یعنی

ازاولم این شکلی بودیاتوجه نکرده بودم...اخماموبیشترتوهم می کشم وباصدای بلندی میگم :

- امریه؟

romangram.com | @romangram_com